| ديد شباني در بيابان وقت ظهر پشته اي مي آمد
وز دور بديدش انسان است با جان آمد
پشته اي هيزم بنداخته بر دوش
کولي بود که مي آمد ز دور با چراغي روشن و بار بر دوش
شبان چو سلام بکردو داد دست ز کولي
مهمان بکردش ز چاي و نان و پنير زين کولي
کولي وز بيابان بپرسيدش ز شبان
وز دل اين صحرا بي گله چون کند اين شبان!!
بگفتا شبان که زين بيابان بديدم دوش
که ملائک مي بردند خاک سرشت آدميت را با دوش
يکي ره به جنوب و يکي ره به شرق
يکي ره به شمال و يکي ره به غرب
کولي بخنديد وز ديده شبان رو به آن
اين همان برزخ بود که فتادي ز آن
برزخ من کاش اين بود که ملائک مي ديدم
ولي افسوس که خارکش گشتم من ز بيابان هيچ نديدم
گفت شبان زين چراغ بهر چيست ؟
روز روشن ، اين چراغ حکايتش چيست؟
کولي رو بکرد نزد شبان بگفتش همي
ز دنبال آدمم ، چشم بيتابم همي
شبان بخنديدو گفت عاشقي ؟
کولي سر به روي آورد و گفت غاصبي ؟
شبان گفت من به ديده باز و رسم جواني
نديدم آدمي نزد آدمي زين بياباني
نشان آدميت در دل آدمست
آنکس که بي نشان شد خود بي گوهرست
وصف وجود دل حکايت ها شنودم
بازي ليلي و مجنون وز خسرو و شيرين ديدم
ولي افسوس کس نديدم نشان ادميت بود
آنکس که مرا بود نربت خاکش بود
جز دوستي با تو مرا هيچ همکلامي نبود
چو کولي بشنيد اين سخن را در دم حق
يا حق بگفت جان بداد و رفت نزد حق
يا حق
**********************
شعر کولي به درخواست KOLI عزيزم
در رابطه با کولي سروده شد .که چون هيچ اشاره اي به مطلبي نکرده بودند
بصورت يک حکايت سروده شد که اميد وارم مورد پسند شما فرار کرفته باشد .
**********************
با تشکر از تمامي عزيزاني که با نظراتشان جوهر قلم من هستند.
|