بچه‌هاي چت روم روزي - ديونه تو .....Divone You
  بچه‌هاي چت روم روزي - ديونه تو .....Divone You
خداوند به موسي عليه السلام وحي کرد : «نعمت هايم را به خلقم يادآوري کن، به آنان نيکي نما و مرا محبوبشان گردان که آنان، جز کسي را که به آنان نيکي نموده است، دوست نمي دارند».غايت آرزوي دوستداران [إرشاد القلوب]
منوي اصلي

[خـانه]

[شناسنامه]

[پست الکترونيــک]

 RSS 
 Atom 

[ورود به بخش مديريت]

آمار بازديد
3
کل بازديدهاي وبلاگ
56590
بازديدهاي امروز وبلاگ
3
بازديدهاي ديروز وبلاگ
62
اشتراک

نام:

ايميل:

 
نظر نما

بسمه تعالي ........... اين وبلاگ هر 2 روز در ميان با توجه به موضوعات و يا کلماتي که دوستان مي دهند شعر ها سروده مي شود . اميد وارم تا در کنار هم بتوانيم لحظاتي خوش را سپري نماييم .


www.divoneroozi.parsiblog.com
تقويم


لوگوي وبلاگ
بچه‌هاي چت روم روزي - ديونه تو .....Divone You
بايگاني بر اساس موضوع
گوناگون [103]
غم و جدايي [58]
عشق خاکي [46]
طنز [24]
هديه و هديه روز تولد [11]
عشق الهي [13]
براي خودم [28]
مناسبت‌ها [18]
افسانه و داستان [10]
سياست روز [6]
جانواران [2]
فلسفه
بچه‌هاي چت روم روزي [15]
آمار
ميوه‏ها
آمار وبلاگ و پيوندها

انجمن فردوسي [23]
شکوفا فيلم [37]
پارسي کام [111]
کلوپ سينماي ايران در سايت دوستان [173]
چت بزرگ دوستان [303]
چت روزي [230]
نقاش زبر دست [63]
<** بيز نت **> [70]
[آرشيو(8)]

موضوعات

Google


در کل اينترنت
در اين سايت

بيز نت در خدمت شما

اوقات شرعي
لينک دوستان

اميدزهرا
يه پرستويي که قلبش شکسته
يه دوست (( در باره امام ))
اي تک
غزل مامان2
نسيم صبا
شب جمعه
وبلاگ شخصي محمد جواد ايزدپناه
يه بچه مثبت فراري
The Best
چت روزي(بدون فيلتر) NEW
360.yahoo
آبشار مهر
irangroups.... ايران گروپس
نقاشي در اينترنت (NEW)
سرودن شعر هاي درخواستي
چت روم شلوغي با چت مستري خودم
اخبار مرورگر
غزل مامان
dokhtar iran zamin
N*A*H*A*L
دختر محجبه
به وسعت دنيا
فقط بخنديد
ديونه (( من نيستم ))
shadmehr
نيلوفر ابي
نگار17
آرام
PEYMAN...2P
کتاب مجاني WOW
از شير مرغ تا جون آدميزاد
از اعماق قلب من
اشک چشم
الهه راستگو

لوگوي دوستان





























جستجوي وبلاگ
 :جستجو

با سرعتي بي نظير و باور نکردني و اعجاب انگيز متن يادداشتهارا کاوايش کنيد!

موسيقي وبلاگ
اشتراک در خبرنامه

نام:

ايميل:

 
کل بازديدهاي وبلاگ
56590
بازديدهاي امروز وبلاگ
3
پارسي بلاگ
www.parsiblog.com
   1   2      >

نويسنده مطالب زير:   امير مقدادي  

عنوان متن + Roza 727 two جمعه 13 مهر 1386  ساعت 6:58 عصر


تو يک قطره آبي به زلالي دريا


من دانه شني‏ام در بيابان اين دنيا


هر کاري کردم که شعري بگم که ياد اين روز را زنده کند اما نتوانستم
براي همين تصميم گرفتم تا بنويسم به نثري روان تا ياد آن روز را گرامي نگاه دارم.


در چنين روزي بود که من براي اولين بار در چت روم روزي با کسي آشنا شدم که بعد ها مسير زندگي در دنياي مجازي من را تغيير داد و آن را متحول کرد.


کسي که سالها در کنارم بود و هميشه به خاطرش بودم و با رفتنش هم ... !
اکثر شما دوستان شايد حدس زده باشيد که از چه کسي دارم صحبت مي‏کنم.


کسي که مدتها باعث رنجشش شدم و بين ما کينه‏اي سنگين و سياه جاي گرفت و اگر چه بعد از اندک زماني خورشيد با نورش بر آن تابيد و سياهيي ها از بين رفتند ولي ديگر مثل روزهاي قبل نشديم.


اين مطلب را به ياد دوست و خواهرم Roza 727 two  نوشتم تا يادي از او زنده نگاه داشته باشم.
اگر چه هر جايي که هست اميدوارم هميشه شاداب  باشد.


راستي دوستان سايت شکوفا فيلم هم به روز شد خوشحال مي‏شوم نظر شما عزيزان را در مورد اين سايت که طراح قالب و پشتيبان آن هستم بدونم .


يا تشکر از حضور پر مهر شما سروران هميشه شاد من


يا حق


  نظرات شما  ( )

نويسنده مطالب زير:   امير مقدادي  

عنوان متن + فروغ باران شنبه 24 شهريور 1386  ساعت 3:43 عصر

تو اي بال و پر من


شعله فروزان اشک زلالم


خزان سرد زمستان و شکوه بهارم


دست ز سويت همچنان بي قرارم


 


تو اي فروغ چشمانم


روشنايي بخش کوره راه‌هايم


نغمه فرح بخش روانم


ز هجران تو من ناتوانم


 


تو اي باران شبهاي مهتابم


خروش صداي رعد در نمازم


ز هنگامه شب  مشک جانم


فاصله بيافتاده اندر جانم


 


تو اي مهوش زيبارويان


برده‌اي هر دم ز ما کمي جان


شده‌ام اندر حصار زندان


حبس گشته‌ام ز قلب بي‌جان


 


تو اي ثناي هر دم من


نگاه آخرم ز نامه‌ات در جانم


اسيرم اندر کمندت چو آهويي بي خود


بگفتي ز خط خوش خود:


 


بازي روزگار مرا دست خوش خود کرد


فهم روزگار مرا بي‌هوده  از خود بي خود بکرد


من تورا دوست مي‌دارم ، تو ديگري را


ديگري من را و ما همه هستيم چون تو يک تنها...


 


يا حق


 


شعر فروغ باران تقديم به آنکس که عاشقانه مي‌ستايمش


و شعله عشقش در قلبم همچو ستاره‌ايست که پايدار سو سو مي‌کند


" تقديم به باران"


 


با تشکر از حضور شما سروران  هميشه عاشق


  نظرات شما  ( )

نويسنده مطالب زير:   امير مقدادي  

عنوان متن + پاچه خوار يکشنبه 21 مرداد 1386  ساعت 7:32 عصر


ز خار چشم يار ز دل آشوبي بگشت


ز منزل کوي يار زما خروشاني بگشت


بر سر دولت ياران چه خوش بود


وقت نبودن ما ز دل نا کسان خوش بود


اي که هر دم سر ياران زدي داد


اکنون ز ناز گل ما تو مي کني هک و فرياد!


اي که همه عالم ز مست و مستانگي تو


اکنون ز عشق ما مي خوروشي تو


مگر ديوانه مرده باشد تو اينگونه باشي


ز عشق ديوانه ز باران تو ويرانگري باشي


مگر نشنيده‏اي ز کولبار ما چه است


خاطرات آن ديوانه و آرمان و مستري بر چه نوشته است؟


برو دست بر دار از اين کارها اي جوجه


مي زنم له بشي زير ماشين همچو مغز جوجه 


چون حمالي انسانيت نيست روا


چون تو پاچه خواري ز دستمال آرمان نيست جفا


برو تا که من ديوانه نشده‏ام زدستت


دوري گزين ز عشق ما و تا نشده نا رازي ز دستت


يا حق


*********


شعر پاچه خوار به خاطر Amir 666 که قصد هک کردن آي دي باران را داشت سروده شد.


**********


با تشکر از حضور شما در اين کلبه درويشي


  نظرات شما  ( )

نويسنده مطالب زير:   امير مقدادي  

عنوان متن + سايه يکشنبه 30 ارديبهشت 1386  ساعت 8:19 عصر


باد صبا نقطه نظري بکرد بر رخ دلدار


اشک بيامد و شوق شده بر لعل دلدار


اي مهوش زيبا بروناي دمي ز ابر


جان رخ نما، بر فلک و باد و جبر


جملگي هفت آسمان آراسته شد


خواهرانم روز دگر جامه زتن عروس شد


اي بلبل خوش سخن ، نغمه سرايي بکن


زين دل مادرم سايه تو کمي ني‌نوايي بکن


رخش سفيد بيامد و برد خواهرم را


بنشسته نزدش شويي و برده ز بر ما


شمع ستارگان چه پر نور است امشب  


بر چهل چراغ آسمان چون نگين است زين شب


اشک ريزد مادرم بر نگين عروس


دور شود امشب ز آغوش مادرش


اي باد مژده آر ز من از اشک گونه‌هاي مادرم


چون گلگون شود گونه‌هاي سايه


شوق شادي بگردد چشمه ز دل سايه


گرچه دوريم ما ز مادرم سايه


ولي شوق ديدار رخش وقت اين شب بر ما فکندد سايه


مژده اي باد ببر ز سوي ما


اين شعر بود هديه‌اي ناقابل ز ما


يا حق


***********


شعر شوق سايه تقديم به مادر عزيزم سايه


 از بچه هاي چت روم روزي که فردا شب


بر اساس گفته‌ها عروسي دخترشان مي‌باشد.


اميد وارم اين هديه نا قابل را از طرف من پذيرا باشد.


************


با تشکر از حضور پر مهر شما عزيزان


  نظرات شما  ( )

نويسنده مطالب زير:   امير مقدادي  

عنوان متن + افسوس دوشنبه 11 دي 1385  ساعت 2:59 صبح

الهي سينه اي ده در آن آتش پر سوز


در آن سينه دلي وان چون سوز


الهي مناجات رندان علم را گذريست


بر دل عاشق پيشگان درد محبوب سوز


در دلم قدرت عشق نهاي به قدر کفايت


گل عشق بشکفته بر اين بيابان پر سوز


هر دم از اين باغ گلي مي رسد


چه کنم که عاشق يک گلم ولي افسوسم است با سوز


به صد زبان جمله گه بر او ز عشق گفتم


کس ندانست که دل ديوانهام عاشقش است پر سوز


در دل اين ديوانه گرچه هيچش مباد


جمله گه عاشقم ‍، افسوس چون سوز


مي شنوم که مي رود محبوبم با دگران در دره عشق


مي زند قلبم پر تپش هر بار با سوز


خود داند که من  لب ز عشق نزنم جز با نام او


ولي گه نگويد که دوستم دارد و مي مانم در خم سوز


مي کند با دلم بازي اين  دخترک شاد


افسوس  که نگويد ز من بر کلامي با سوز


مي ريزد گوهري اشک ز ديدگانش نزد من


لبش خشکيده ز خواهش تمناي عشقي با سوز


گرچه مي دانم که در پس اين نگاه آشنا


مي شوم من عاشقي بي نام ز ليست گمنامان پر سوز


الهي ، الهي سينه ام پر شده از اين عشق


يا مرا درياب يا بميران اين گل را در بيابان با اين سوز


يا حق


*****************


شعر افسوس   به درخواست يکي از دوستان


 که در چت روم دوستان هستند


و نخواستند اسمشان فاش شود سروده شد .


*****************


 با تشکر از حضور پر مهر شما  در اين کلبه حقير ما


  نظرات شما  ( )

نويسنده مطالب زير:   امير مقدادي  

عنوان متن + جام دلتنگي دوشنبه 4 دي 1385  ساعت 3:57 صبح

در جام مي نظري کردم تا چشمه تو بينم


بر بوسه اي ودا کردم تا گمشده اي بينم


وز اسب خيال به در افتاد اين دلم


تا که در جام شرابم باشي بر دلم


گويي  رخساره ز پيمانه بزد آن تنگ بلور را


وز دل بيتابم چون ظرف دلتنگيم را


با تو شادم با مستم با تو شيدا


افسوس که بي تو دردم در اين غربت يلدا


بي تو مجنونم فتاده بر خاک


مستم و هوشياري برفته ز تن اين خاک


گر تو ليلي بودي و من مجنون


بر اين درد بيتابم کن تو درمون


دل بگرفت از اين ديار غربتم


که شب ز روز و روز من ز کارم


درديست ز سينه دارم


تا به گور نهفته دارم


بوسه زنم بر دست دوستاني که دارم


همچون تو اي گل زيبا بيتاب ز خود دارم


يا حق


*************


شعر جام دلتنگي 


به درخواست niloofare abi   در خصوص دلتنگي 


 و همچنين Roza در خصوص زيبايي هاي يک دختر


بصورت يک شعر سروده شد.


**************


با تشکر از حضور شما سروران عزيز


  نظرات شما  ( )

نويسنده مطالب زير:   امير مقدادي  

عنوان متن + Azar سه‏شنبه 30 آبان 1385  ساعت 1:0 صبح

در اين سوز غربتي مرا ببخش


بر اين هق هق تنهايي ام مرا ببخش


گرچه ويرانم و آبادانيت بر من آرزوست


دوريم را خاکت، اي وطن، مرا ببخش


سيلي زند سوز سرماي زمستان بر دلم


با آن روح مهربانت اي وطن، مرا ببخش


باده خوريم مست شويم چون مستان


مي خراباتم مده با شربت ترنجت مرا ببخش


اشک چون جويباري  سرازير بگشت وز ديدگانم


بر لب خشکيده ام بنشسته ز ماتم، مرا ببخش


17 سال بدور مانده ام در  زندان غربت


با اشک غم و فرياد پنهانم، مرا ببخش


وز ديده و سر و جان در زلف يار


در کمن وصالت اي وطن ، مرا ببخش


اگر سرد است غربت غربتي دلان


ز اشک يار هنگامه وصالت مرا ببخش


يا حق


****************


شعر  Azar  که به درخواست دوست عزيزي با آي دي azi


در مورد غربت خواسته بودند سروده شد.


اميد وارم با تمام کاستي هاي اين شعر مورد پسند شما قرار گرفته باشد .


****************


با تشکر از حضور شما عزيزان در اين کلبه حقير من


  نظرات شما  ( )

نويسنده مطالب زير:   امير مقدادي  

عنوان متن + Kiavash ™ سه‏شنبه 28 شهريور 1385  ساعت 4:44 صبح

نمايش تصوير در وضيعت عادي


چون کياوش بديدم من پديد


بر اين روزگار همي گشت چه پليد


ز روزي ناز خواهرم مي کشيد با سوز


امروز مي کند ز جانش زهر پر سوز


تف بر دامن مادران شرم بر تو باد


که تف بر روي و گونه بي شرمت باد


کم بگو رقاصه و وحشي از برش


که در خود نظري کن ، نيستي هرزه اي در نظرش


دل تو چون دل صحن دلقکها نيست !


گويي جام زر است که سنگي بي مدعا نيست


اي پسر بد بخت و هوس باز بس است


شعله آتش فرهاد ني به تو  ، ننگ بر تو است


حيف از آن قلب پر از مهر که مال تو شد


تسليم ز جان هرزه تو شد


اين چند بيت ز بهر جوابت دادم


 که بر خواهرم دشنام نگيري ،دادم


گر تو مردي فقط هيکلش داري


افسوس که از همتش هيج نداري


رسم نيست بر دل عشاق خنجر زدن


تو شکستي جامي که در دجله برايت ز نام زدند


اشکي در پي ات هيچ نديدم بر گونه هاي خواهرم


خوش و سرمستم که بر باد نداده اشکي خواهرم


افسوس که دل او پر ز مهر و وفا بود


گر غير اين بود شعر ما جور دگر بود


يا حق


********************


 اين شعر تقديم به تنها خواهر صادقم


در جواب شعر  Kiavash ™ که در yahoo 360 سروده بود، سروده شد


********************


با تشکر از حضور پر مهر شما عزيزان ........


وبلاگ در حال تغييرات مي باشد اگر دچار اختلالاتي است


به بزرگي خودتان پوزش من را پذيرا باشيد


  نظرات شما  ( )

نويسنده مطالب زير:   امير مقدادي  

عنوان متن + کولي پنجشنبه 4 اسفند 1384  ساعت 4:3 عصر

ديد شباني در بيابان وقت ظهر پشته اي مي آمد


وز دور بديدش انسان است با جان آمد


پشته اي هيزم بنداخته بر دوش


کولي بود که مي آمد ز دور با چراغي روشن و بار بر دوش


شبان چو سلام بکردو داد دست ز کولي


مهمان بکردش ز چاي و نان و پنير زين کولي


کولي وز بيابان بپرسيدش ز شبان


وز دل اين صحرا بي گله چون کند اين شبان!!


بگفتا شبان که زين بيابان بديدم دوش


که ملائک مي بردند خاک سرشت آدميت را با دوش


يکي ره به جنوب و يکي ره به شرق


يکي ره به شمال و يکي ره به غرب


کولي بخنديد وز ديده شبان رو به آن


اين همان برزخ بود که فتادي ز آن


برزخ من کاش اين بود که ملائک مي ديدم


ولي افسوس که خارکش گشتم من ز بيابان هيچ نديدم


گفت شبان زين چراغ بهر چيست ؟


روز روشن ، اين چراغ حکايتش چيست؟


کولي رو بکرد نزد شبان بگفتش همي


ز دنبال آدمم ، چشم بيتابم همي


شبان بخنديدو  گفت  عاشقي ؟


کولي سر به روي آورد و گفت غاصبي ؟


شبان گفت من به ديده باز و رسم جواني


نديدم آدمي نزد آدمي زين بياباني


نشان آدميت در دل آدمست


آنکس که بي نشان شد خود بي گوهرست


وصف وجود دل حکايت ها شنودم


بازي ليلي و مجنون وز خسرو و شيرين ديدم


ولي افسوس کس نديدم نشان ادميت بود


آنکس که مرا بود نربت خاکش بود


جز دوستي با تو مرا هيچ همکلامي نبود


چو کولي بشنيد اين سخن را در دم حق


يا حق بگفت جان بداد و رفت نزد حق


يا حق


**********************


شعر کولي به درخواست KOLI عزيزم


در رابطه با کولي سروده شد .که چون هيچ اشاره اي به مطلبي نکرده بودند


بصورت يک حکايت سروده شد که اميد وارم مورد پسند شما فرار کرفته باشد .


**********************


با تشکر از تمامي عزيزاني که با نظراتشان جوهر قلم من هستند.


  نظرات شما  ( )

نويسنده مطالب زير:   امير مقدادي  

عنوان متن + باران پنجشنبه 3 آذر 1384  ساعت 5:7 صبح

 



باز باران مي زند بر گونه هايم


طاقت دوري دوستان ندارم


باز شوق ديدن ياران مي تپد بر دلم


سنگي بزرگ بر سينه دارم


باز آن شور ديدن فافالي


آن شوخ طبع رووم جايش خالي


نرگس و نانسي و شادمهر و کوشا


بهزاد و  نفس و خطر و رزا و بيتا و ريتا


با ديدن مادرم سايه ، خاله ام شيوا


بچه هاي نيمه شب سن بالا ها


باز مي زند بارش اين باران بر گونه هايم


ياد خاطرات و اسمهاي برفته ز يادم


باز آن سلام پير رند روزي شاهين


چشمان درشت دستيارش آرمان


باز آن سالار هورداد که بيزارم ز او


مثل خواهرش مهزاد است نام يوزرياش کيوته او


باز مي بارد بر گونه هايم


رعدو برق مي زند در پيشگاهم


ولي اکنون چند صباحي پيش دوستاني ام


هرچند نمي دانم و نمي دانند از کجايم


ز هر شب مسئول رومش با تشکر باي مي کند


ارمان با اخم و تخم بر ادمينش نظر مي کند


2 سال بگذشت و من گشتم ادمين آرمان


در اينجا 2 روز بگذشته بکردند ادمين مارا زين سان


ز هر جا بنگرم دوستاني شفيق بينم


ز تنهايي خود غريب بينم


به ساني چند آيند هر شب و گاه يکي در ميان


اين غده تنهايي بکنند ز دل ما از ميان


الهي سينه اي ده آتش افروز


دلي وان در آن جهان سوز


يا حق


*****************


اين شعر تقديم به آناني شد که بعد از خدا حافظي


من از چت روم روزي من را فراموش نکردند و به


چت روم جديد که نقل مکان کرده ام و انجا ادمين


شده ام مي ايند


به دليل آنکه آرمان دوست ندارد بعضي از بچه ها با من در ارتباط باشند  اسم  چند نفر از دوستان که من را شرمنده خودشون کردند در اين 4 روز ذکر نشده است .


اما يادشان در قلب من هميشه زنده است .


  نظرات شما  ( )

   1   2      >
 

Powered by : پارسي بلاگ
Template Designed By : MehDJ