| شوريده حاليم ز دل عشاق وقت هر سحر
زين شب شام ما در چه حاليم ز ناز سحر
شبي با دل خويش نجوا مي کرد سنگ
که چه شد ، سنگ شد و بي دل آن سنگ
اشک بر گونه هايش جراري بگشت
چو رود شد و در پي دلدار بگشت
بر سر سفره خاک برون شد و در دلش رفت
جوانه سيراب شد و نسترن باغ شبستان برفت
چو گل لاله برون شد ، سر ز خاک برون بگشت
دل سنگ شاد و صد دل عاشق و سازي سرود
وز خاک سر بر خاست و ز سنگ ناله و آوايي سرود
گر تو سنگ بودي و دلي پاک داشتي
بر من دانه دل اشک خويش ارزاني داشتي
چو اشکت ز من رسيد ناله دلت بگفت بر من
شد دل عاشق بي تاب و شدم شيفته تو ، من
چو سنگ جمله شيفته بشنيد ز گل لاله
وز دل خويش آوايي سر داد در مدح گل لاله
خورشيد وز ديده خويش اشک نور باريد و گرما
گل لاله بشد بي تاب از گرما
سنگ هر چه تقلاي سايه ياني کرد بي فايده بود
گل لاله پر پر شد و برگهايش ز خشکي ، راهي نمود
سنگ وز دل تنهايي خويش آهي کشيد
ز هزاران سال تنهايي و بي همدمي سوزي کشيد
ز سر سوداي عاشقانه اش کمي کرد برون
کان خدا جز اين دوست نديدم من با هزاران سال عمري برون
گر گلم وز ديده من همي سوزد
دل بي تابم چگونه در خيالش نسوزد!
سنگ چون بدين لحظه در افتاد ز پاي عشق خويش
ز دل بشکست و جوشيد فوران اشک خويش
سيلابي در افتاد در دل آن بيابان همي
گويي چشمه زلال عشق سنگ بود که مانده بي همدمي
سنگ بشکست و صد هزار قطعه شد در دل خاک
چشمه جوشيد از دل سنگ و لاله بگشت شاد ز آن خاک
ز يکباره سر سبز بکشت آن دشت خشک
صداي بلبل در افتاد ز صحرايي پر گل
يا حق
*****************
شعر اشک سنگ به در خواست دوست عزيزم ماني دلوار از سوئيس سروده شد
*****************
با تشکر از حضور پر مهر شما که مايه افتخار من است
|