افسانه و داستان - ديونه تو .....Divone You
  افسانه و داستان - ديونه تو .....Divone You
بسا يک خوردن که مانع شود لذّت از خوردنيها را بردن . [نهج البلاغه]
منوي اصلي

[خـانه]

[شناسنامه]

[پست الکترونيــک]

 RSS 
 Atom 

[ورود به بخش مديريت]

آمار بازديد
7
کل بازديدهاي وبلاگ
56594
بازديدهاي امروز وبلاگ
7
بازديدهاي ديروز وبلاگ
62
اشتراک

نام:

ايميل:

 
نظر نما

بسمه تعالي ........... اين وبلاگ هر 2 روز در ميان با توجه به موضوعات و يا کلماتي که دوستان مي دهند شعر ها سروده مي شود . اميد وارم تا در کنار هم بتوانيم لحظاتي خوش را سپري نماييم .


www.divoneroozi.parsiblog.com
تقويم


لوگوي وبلاگ
افسانه و داستان - ديونه تو .....Divone You
بايگاني بر اساس موضوع
گوناگون [103]
غم و جدايي [58]
عشق خاکي [46]
طنز [24]
هديه و هديه روز تولد [11]
عشق الهي [13]
براي خودم [28]
مناسبت‌ها [18]
افسانه و داستان [10]
سياست روز [6]
جانواران [2]
فلسفه
بچه‌هاي چت روم روزي [15]
آمار
ميوه‏ها
آمار وبلاگ و پيوندها

انجمن فردوسي [23]
شکوفا فيلم [37]
پارسي کام [111]
کلوپ سينماي ايران در سايت دوستان [173]
چت بزرگ دوستان [303]
چت روزي [230]
نقاش زبر دست [63]
<** بيز نت **> [70]
[آرشيو(8)]

موضوعات

Google


در کل اينترنت
در اين سايت

بيز نت در خدمت شما

اوقات شرعي
لينک دوستان

اميدزهرا
يه پرستويي که قلبش شکسته
يه دوست (( در باره امام ))
اي تک
غزل مامان2
نسيم صبا
شب جمعه
وبلاگ شخصي محمد جواد ايزدپناه
يه بچه مثبت فراري
The Best
چت روزي(بدون فيلتر) NEW
360.yahoo
آبشار مهر
irangroups.... ايران گروپس
نقاشي در اينترنت (NEW)
سرودن شعر هاي درخواستي
چت روم شلوغي با چت مستري خودم
اخبار مرورگر
غزل مامان
dokhtar iran zamin
N*A*H*A*L
دختر محجبه
به وسعت دنيا
فقط بخنديد
ديونه (( من نيستم ))
shadmehr
نيلوفر ابي
نگار17
آرام
PEYMAN...2P
کتاب مجاني WOW
از شير مرغ تا جون آدميزاد
از اعماق قلب من
اشک چشم
الهه راستگو

لوگوي دوستان





























جستجوي وبلاگ
 :جستجو

با سرعتي بي نظير و باور نکردني و اعجاب انگيز متن يادداشتهارا کاوايش کنيد!

موسيقي وبلاگ
اشتراک در خبرنامه

نام:

ايميل:

 
کل بازديدهاي وبلاگ
56594
بازديدهاي امروز وبلاگ
7
پارسي بلاگ
www.parsiblog.com

نويسنده مطالب زير:   امير مقدادي  

عنوان متن + عشق و ديوانگي پنجشنبه 26 بهمن 1385  ساعت 4:21 عصر

يک روز قبل ازاينکه پاي بشر به زمين برسه


 تمام فضيلت ها و تباهي ها دور هم جمع بودند


خسته تر و کسل تر از هميشه چون بيکار بودند


 که ناگهان زکاوت ايستاد و گفت بيا ييد يک بازي کنيم


 مثلا غايم موشک همه از اين پيشنهاد شاد شدند


ديوانگي فورا فرياد زد من چشم مي زارم من چشم مي زارم


از اون جايي که هيچ کس دوست نداشت به دنبال ديوانگي بيايد


 همه قبول کردند و ديوانگي مشغول شمردن شد 1 ...2...3...همه رفتند پنهان شوند .


اصالت در ميان ابرها پنهان شد لطافت خود را به شاخ ماه آويزان کرد


 دروغ گفت به ته درياچه مي روم ولي زير تخته سنگي پنهان شد


 و ...ديوانگي مشغول شمردن بود 74...75...76... همه پنهان شدند


به جز عشق که همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد


خود را چگونه پنهان کند و ديوانگي به پايان شمارشش مي رسيد 97...98...99


درست وقتي ديوانگي به 100 رسيد عشق پريد و پشت


 يک بوته گل سرخ پنهان شد ديوانگي فرياد زد دارم ميام دارم ميام،


ديوانگي به سرعت همه را پيدا کرد اصالت را در ميان ابرها خيانت


را داخل انبوهي از زباله طمع را داخل کيسه اي که خودش دوخته بود


 هوس را در مرکز زمين ...همه و همه را يافت بجز عشق ،نااميد


 و ناتوان از يافتن عشق که ناگهان حسادت در گوش هايش زمزمه کرد


 تو فقط بايد عشق را پيدا کني و او پشت بوتهي گل رز پنهان شده


 ،ديوانگي از فرط خوشحالي به سمت بوته دويد و از شدت هيجان


 شاخه اي را که به دست داشت با قدرت در بوته فرو کرد


دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد عشق از پشت


 بوته بيرون آمده بود با دستانش صورت خود را پوشانده بود


 و از لابه لاي انگشتانش قطرات خون جاري بود ديوانگي گفت:


خدايا من چه کردم؟ چگونه مي توانم تو را درمان کنم؟


عشق گفت:تو نمي تواني مرا درمان کني اما اگر مي خواهي کاري کني راهنمايم شو


و اینگونه بود که از آن روز عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست


  نظرات شما  ( )

نويسنده مطالب زير:   امير مقدادي  

عنوان متن + اشک سنگ جمعه 24 شهريور 1385  ساعت 1:30 صبح

شوريده حاليم ز دل عشاق وقت هر سحر


زين شب شام ما در چه حاليم ز ناز سحر


شبي با دل خويش نجوا مي کرد سنگ


که چه شد ‍، سنگ شد و بي دل آن سنگ


اشک بر گونه هايش جراري بگشت


 چو رود شد و در پي دلدار بگشت


بر سر سفره خاک برون شد و در دلش رفت


جوانه سيراب شد و نسترن باغ شبستان برفت


چو گل لاله برون شد ، سر ز خاک برون بگشت


دل سنگ شاد و صد دل عاشق و سازي سرود


وز خاک سر بر خاست و ز سنگ ناله و آوايي سرود


گر تو سنگ بودي و دلي پاک داشتي


بر من دانه دل اشک خويش ارزاني داشتي


چو اشکت ز من رسيد ناله دلت بگفت بر من


شد دل عاشق بي تاب و شدم شيفته تو ، من


چو سنگ جمله شيفته بشنيد ز گل لاله


وز دل خويش آوايي سر داد در مدح گل لاله


خورشيد وز ديده خويش اشک نور باريد و گرما


گل لاله بشد بي تاب از گرما


سنگ هر چه تقلاي سايه ياني کرد بي فايده بود


گل لاله پر پر شد و برگهايش ز خشکي ، راهي نمود


سنگ وز دل تنهايي خويش آهي کشيد


ز هزاران سال تنهايي و بي همدمي سوزي کشيد


ز سر سوداي عاشقانه اش کمي کرد برون


کان خدا جز اين دوست نديدم من با هزاران سال عمري برون


گر گلم وز ديده من همي سوزد


دل بي تابم چگونه در خيالش نسوزد!


سنگ چون بدين لحظه در افتاد ز پاي عشق خويش


ز دل بشکست و جوشيد فوران اشک خويش


سيلابي در افتاد در دل آن بيابان همي


گويي چشمه زلال عشق سنگ بود  که مانده بي همدمي


سنگ بشکست و  صد هزار قطعه شد در دل خاک


چشمه جوشيد از دل سنگ و لاله بگشت شاد ز آن خاک


ز يکباره سر سبز بکشت آن دشت خشک


صداي بلبل در افتاد ز صحرايي پر گل


يا حق


*****************


شعر اشک سنگ به در خواست دوست عزيزم ماني دلوار از سوئيس سروده شد


*****************


با تشکر از حضور پر مهر شما که مايه افتخار من است


 


  نظرات شما  ( )

نويسنده مطالب زير:   امير مقدادي  

عنوان متن + صائب جمعه 17 شهريور 1385  ساعت 4:36 صبح


به نام خدا
بر گرفته از کتاب علم عروض و قافيه - نوشته دکتر محمد شهري


هديه اي از طرف دوست عزيزم روشنک اسمائيلي


که با ايميل ارسال کرده بودند و خواسته بودند با توجه به توضيحات زير


مطلع شعري که در رابطه با صائب بگويم بيت آمده در اين صفحه باشد 


از اين رو اصل مطلب را که جامع و زيبا بود در اين بخش آوردم که پيش درآمدي بر شعرم باشد


 


ميرزا عبدالرحيم معروف به صائب تبريزي از استادان شعر فارسي در عهد صفوي قرن يازدهم ، خانواده او اصلا تبريزي بودند ولي خودش اصفهاني است ، ولي هيچگاه خودش تبريز را نديد. صائب از اعقاب شمس الدين محمد مغربي است . پدرش از بازرگانان تبريز بود که در عهد شاه عباس به اصفهان مهاجرت کرد و در اصفهان سکني گزيد. سال تولد صائب دقيقا مشخص نيست 1016 يا 1010 ، صائب در اصفهان تحصيلات خود را به اتمام رسانيد . عموي او شمس الدين تبريزي بوده است که لقب شيرين قلم داشته و در نزد عموي خود به آموزش خط و فراگرفتن آن همت گماشت و او خط بسيار زيبايي داشت .
در روزگار جواني به مکه و مشهد سفر کرد ه است . در عهد نورالدين جهانگير پادشاه فارسي زبان هند به هندوستان مهاجرت کرد که 7 سال طول کشيد . در سال 1034 شروع و تا آخر سال 1039 طول کشيد. در 6 سال مهاجرت پدرش به آگره آمد و از صائب خواست به خانه برگردد ، در سال 1039 به کشمير رفت و يکسال طول کشيد ، در سال 1040 به ايران بازگشت و به حضور شاه عباس دوم رسيد ، شاه عباس لقب ملک الشعرائي داد. خانه صائب محل رفت و آمد و اجتماع دوست داران شعر بود . صائب به سال 1081 در اصفهان درگذشت و در اصفهان در باغي که به باغ آقا معروف است دفن گرديد.
يک بيت از روي غزلش را بر روي سنگ قبرش نوشتند.



در هيچ پرده نيست نباشد نواي تو         عالم پر است از تو و خالي است جاي تو


 


********************************


با تشکر از حضور سميمانه شما


 


ادامه مطلب.......کيک کنيد

  نظرات شما  ( )

نويسنده مطالب زير:   امير مقدادي  

عنوان متن + افسانه پير و جوان سه‏شنبه 14 شهريور 1385  ساعت 4:5 صبح

باز اي الهه ناز ، با دل من بساز


کين غم دوريت ، برود ز سر ناساز


گر ، مي کنم دست ياري ز سويت دراز


با دل مجنون من نکن تو بازي اي باز


چو اشکم پير رندي بود در نيستان


رستمي بود که فردوسي بکردش داستان


چون غم شيرين ز پاي خسرو سيلابي بکرد


کوه بيستون بريخت و فرهاد را سر زنده کرد


گر سنگ مانعي بر لعل دلدار بود


فرهاد به زير آورد و شور دلدارش بود


ادامه مطلب...

  نظرات شما  ( )

نويسنده مطالب زير:   امير مقدادي  

عنوان متن + افسانه پنجشنبه 21 ارديبهشت 1385  ساعت 1:29 صبح

چون به روزي آمد، اندر افسانه ، باز


خداوند آفريدش بر جهاني بي فراز


انسان را بگرداند بر زمين دست دراز


چون بخوردش سيب را بحر نياز


خداوند بخواند فرشتگان اهل بارگاهش را بر نياز


چون بخواست پنهان کند راز زندگي را دراز


يکي گفتش بر خداي تعالي


پنهان بگردان در بحر و دريا ز عمق دراز


يکي ديگر بگفتش بر زمين کن


يکي ديگر بگفت در کوه کن جون نياز


خدا بگفتا بر فرشتگانش


گر چنين کنم  کمتر پيدا شود زين راز


چو پنهان کنم آشکار سازم


پس بکردم بر دل هر انساني اين راز


يا حق


****************


شعر افسانه به درخواست اشکان عزيزم سروده شد .


***************


با تشکر از شما که حضورتان جوهر و نظراتتان قلم من هستيد


  نظرات شما  ( )

نويسنده مطالب زير:   امير مقدادي  

عنوان متن + حکايت دل و سنگ يکشنبه 9 بهمن 1384  ساعت 2:42 صبح

 روزي در بيابان دلي با سنگي همکلام شد


وز دلدادگيش بگفت و ياري که ياورش نشد


دل بگفتا : خوش بحالت اي سنگ


که سنگي و نديدي چه آمد بر من منگ


ز دنيا بديدم چيزها که ز باور نگنجد


ور خاطره ها ديدم که خاطرات در من نگنجد


از دوستي ها نارفيقي بديدم


وز بدي هاي خود بريدم


گر دشمن زند بر من حيله هيچ باک ندارم


بر پشتم زند دوست نمايي خنجري تاب ندارم


خوش به حالت که سنگي و حس نداري


وز دل ما بي خبري و جا نداري


بگفتا سنگ بر دل رنجور و پوسيده


که اکنون بي تاب بود در بيابان  حال مرده


هيهات از آن روزي من دلي داشتم


سنگ نبودم عاشقي داشتم


آنگاه که کمک بود پيش نمازم


آنگاه که عشق بود پيشنوازم


همه از حسن يار بود دلداري داشتم


اي افسوس که چون تو هيران گشتم


من بديدم آنچه تورا بشکسته امروز چنين بودم


آنگه که خود پير مغان کوي يار بودم


دل زير نور خورشيد سياه مي شد


آه آه مي کشيد و ازرائيل نزديک مي شد


سنگ ز خود بي تاب بگشت


با آنکه سنگ بود بر خود روي بگشت


هر چه توان در سينه داشت برکشيد


سايه باني کند بر دل که ره ز ابد مي کشيد


آنقدر تاب و توانش جمع بکرد تا که ريز ريز بشد


وز درون خرد و پوسيده ز بيابان خاک بشد


دل ز خورشيد تاب نياورد پيرو کدر و مات شد


آنگاه که همچو سنگي در بيابان بشد


يا حق


*************


شعر دل و سنگ حکايتي بود از


آدمهايي که اطراف ما هستند يکي


خوب و يکي زشت  که به درخواست


دوست عزيز لادن خانم سروده شد .


اميدوارم که از خواندن آن لذت برده


باشيد .


***********


با تشکر از شما که با حضورتان گرما


بخش قلم من هستيد


  نظرات شما  ( )

نويسنده مطالب زير:   امير مقدادي  

عنوان متن + قفس.......GHAFAS يکشنبه 9 مرداد 1384  ساعت 5:30 صبح

يه روز با خودم داشتم فکر مي کردم که


YE ROOZ BA KHODAM DASHTAM FEKR MIKARDAM KE


چطوري مي شه جدا شوم .


CHETORI MISHE JODA SHAVAM


مثل پرنده بال در بيارم و از روي ديوار هاي بتوني


MESLE PARANDEH BAL DAR BIAVARAM VA AZ ROYE DIVARHAYE  BOTONI


بگذرم و از روي سيمهاي خار دار زندگي عبور کنم


BEGZARAM VA AZ ROYE SIM HAYE KHAR DAR ZENDEGI OBOOR KONAM


و به تو برسم .


VA BE TO BERESAM


تا اينکه خودم رو در اتاقي تاريک  و قرمز رنگي ديدم


TA INKE  KHODAMO DAR OTAGHI TARIK VA GHERMEZ RANGI DIDAM


که از ديوار هايش خون بيرون مي ريخت .


KE AZ DIVARHAYASH KHON BIROON MIRIKHT


در آن زمان بود که فهميدم در قلب تو جا دارم و اين


DAR AN ZAMAN BOOD KE FAHMIDAM DAR GHALBE TO JA DARAM VA IN


قفس بهترين قفسي بود که مي شد توش


GHAFAS BEHTARIN GHAFASI BOOD KE MISHOD TOOSH


آدمها رو زنداني کنند .


ADAMHARO ZENDANI KARD


يا حق


****************


تقديم به :


 تنها خواهر و عزيزترين خواهرم که در


دنياي اينترنت با او آشنا شدم


و 4 سال از اين زمان مي گذرد .


********                                                ********


: TAGHDIM BE 


TANHA KHAHAR VA AZIZTARIN KHAHARAM


KE DAR  DONYAYE INTERNET


BA OO ASHNA SHODAM


VA 4 SAL AZ IN ZAMAN MIGOZARAD


********                                                ********


با تشکر از :                             :  BA TASHAKOR AZ 


فراموش شده ...


ماني


  نظرات شما  ( )

نويسنده مطالب زير:   امير مقدادي  

عنوان متن + کنکور جمعه 10 تير 1384  ساعت 1:22 صبح

به سالي و ماهي و گذر عمري برفت


وقت پايان عمل آمدو وقت خواندن برفت


چو ديروز بودي پاي کتاب و درس و کلاه و مدرسه


ولي کن امروز شوي تو در کنکور آن همه


وقتت را صرف درس کردي و بهر آينده


واي بر تو که نداني زين ره چه آيدت زين آينده


يکي را براي علم و دانش فکر پيشين بود


يکي هم چو من گريز از سربازي بود


يکي بر آينده اش چون پدر دارد پول و پارتي


گر نشوي  سراسري ...چه آزاد روي و چه پودماني


يکي روستا زاده اي و فرهنگ اصيلي بيش نيست


چون به تهران راه يافت ز گريز فرهنگ خود دور نيست


 يکي بهر فقر و پول دانشکاه مي کند بازي با رويا


هروئين و اکس و پارتي بهر دانشگاه زين رويا


بدان راهي که روي بهر چيست


از کجا امده اي ...به کجا مي روي بازي زندگي چيست


من نه اهل اکس بودم و نه اهل دود و جام


ولي عمر خويش بيهوده خرج شد چو خام


رشته اي رفته بودم کان هيچ نداشتم سر رشته اي


بهر فرار سربازي بود هدفم همچو گم گشته اي


من که بيهوده خرج کردم عمر خويش را


تو بدان و پند گير از منِ گريز پا


يا حق


*************************


شعر کنکور به درخواست nazli  سروده شد


 که اميد وارم همه کساني که  در کنکور امسال


 شرکت کرده اند به هدفشان برسند .


********************


با تشکر از :


ali_1383+1


سايه


nazli


abji roza


koli_Roya


دلارام


nahal


سارا


  نظرات شما  ( )

نويسنده مطالب زير:   امير مقدادي  

عنوان متن + زنداني ... شنبه 3 ارديبهشت 1384  ساعت 3:1 عصر

پشت ميله هاي سرد يه مرد نشسته


در انتظار طلوع صبح نشسته


بر روي ديوار هاي سلول


جاي شماره شماره ها نشسته


روزهايي که اونجا بوده


روزهايي که بي خاطره گذشته


هواي سرد سلول


ياداور يه صبح آينده


نه به روشني آفتاب


بلکه براي اعدام تو رگهاش نشسته


شب تا صبح خدا خدا مي کنه


به انتظار فردا دست يه آسمون مي کنه


ساعت داره 5 مي شه


صداي قدم ها تو راه رو جاري مي شه


دلهوره  تو قلبش خونه مي کنه


سيل عرق رو گونه هاش توقيان مي کنه


صداي قفل سلول


مردو به کنج اتاق مي کشه


با دستاش روي ديوار  خراش خراش مي کشه


درب سلول باز ميشه ..


سايه مردي نمايان مي شه


چشمان مرد زنداني سرخ مي شه ... گرد مي شه


اما يه هو همه چيز سياه مي شه


وسط بيشه زار تو علفهاي خشک نيزار


به صداي خشک گلوله همه چيز تموم مي شه


يا حق


**********************


با تشکر از :


nafas


abji


سياوش


  نظرات شما  ( )

نويسنده مطالب زير:   امير مقدادي  

عنوان متن + آسمان آبي ...قلب سرخ ... درخت خشکيده !!! چهارشنبه 12 اسفند 1383  ساعت 12:26 صبح

آسمان با همه زيباييش يه دنيا غم بقل کرده بود


کنارش نشستم


از سرخ شدن قلبش تو غروب گفت


جايي که درخت هاي خشکيده


هم به انتظار باران رحمت نشسته اند


تنها يک :


کاش ...


ولي افسوس که مه همه جا را گرفته


اما شفق بي تاب است


و کاش ...


درخت خشکيده هم اينجا بود ...


بين ما نه فتاده بر خاک


يا حق


 


  نظرات شما  ( )

 

Powered by : پارسي بلاگ
Template Designed By : MehDJ

سايت تخصصي بيزينت در ايران

ADD FAVORIT