غم و جدايي - ديونه تو .....Divone You
  غم و جدايي - ديونه تو .....Divone You
بسا سخن که از حمله کارگرتر بود . [نهج البلاغه]
منوي اصلي

[خـانه]

[شناسنامه]

[پست الکترونيــک]

 RSS 
 Atom 

[ورود به بخش مديريت]

آمار بازديد
6
کل بازديدهاي وبلاگ
56593
بازديدهاي امروز وبلاگ
6
بازديدهاي ديروز وبلاگ
62
اشتراک

نام:

ايميل:

 
نظر نما

بسمه تعالي ........... اين وبلاگ هر 2 روز در ميان با توجه به موضوعات و يا کلماتي که دوستان مي دهند شعر ها سروده مي شود . اميد وارم تا در کنار هم بتوانيم لحظاتي خوش را سپري نماييم .


www.divoneroozi.parsiblog.com
تقويم


لوگوي وبلاگ
غم و جدايي - ديونه تو .....Divone You
بايگاني بر اساس موضوع
گوناگون [103]
غم و جدايي [58]
عشق خاکي [46]
طنز [24]
هديه و هديه روز تولد [11]
عشق الهي [13]
براي خودم [28]
مناسبت‌ها [18]
افسانه و داستان [10]
سياست روز [6]
جانواران [2]
فلسفه
بچه‌هاي چت روم روزي [15]
آمار
ميوه‏ها
آمار وبلاگ و پيوندها

انجمن فردوسي [23]
شکوفا فيلم [37]
پارسي کام [111]
کلوپ سينماي ايران در سايت دوستان [173]
چت بزرگ دوستان [303]
چت روزي [230]
نقاش زبر دست [63]
<** بيز نت **> [70]
[آرشيو(8)]

موضوعات

Google


در کل اينترنت
در اين سايت

بيز نت در خدمت شما

اوقات شرعي
لينک دوستان

اميدزهرا
يه پرستويي که قلبش شکسته
يه دوست (( در باره امام ))
اي تک
غزل مامان2
نسيم صبا
شب جمعه
وبلاگ شخصي محمد جواد ايزدپناه
يه بچه مثبت فراري
The Best
چت روزي(بدون فيلتر) NEW
360.yahoo
آبشار مهر
irangroups.... ايران گروپس
نقاشي در اينترنت (NEW)
سرودن شعر هاي درخواستي
چت روم شلوغي با چت مستري خودم
اخبار مرورگر
غزل مامان
dokhtar iran zamin
N*A*H*A*L
دختر محجبه
به وسعت دنيا
فقط بخنديد
ديونه (( من نيستم ))
shadmehr
نيلوفر ابي
نگار17
آرام
PEYMAN...2P
کتاب مجاني WOW
از شير مرغ تا جون آدميزاد
از اعماق قلب من
اشک چشم
الهه راستگو

لوگوي دوستان





























جستجوي وبلاگ
 :جستجو

با سرعتي بي نظير و باور نکردني و اعجاب انگيز متن يادداشتهارا کاوايش کنيد!

موسيقي وبلاگ
اشتراک در خبرنامه

نام:

ايميل:

 
کل بازديدهاي وبلاگ
56593
بازديدهاي امروز وبلاگ
6
پارسي بلاگ
www.parsiblog.com
   1   2   3   4   5   >>   >

نويسنده مطالب زير:   امير مقدادي  

عنوان متن + زندگي معنا نداره جمعه 31 خرداد 1387  ساعت 2:47 عصر

 


تو دنياي عاشقي يه دست صدا نداره


يک طرفه رفتن هم معنايي وا سه ما نداره


دلم گرفته از اين زمونه


که بي تو هم صفايي نداره


مي خوام برم به يک سفر


سفري که پايان نداره


آغاز فقط با رفتنه


مقصد هويتي براي من نداره


کاش که دلم رويايي بود


افسوس که دنيا جايي براي ما نداره


همه گرگند توي اين دنياي شلوغ


هيچ کسي بره ها رو دوست نداره


اينکه مي گن ما آدميم


صداقتي توي جملش نداره


اين خودش خيانته


چون که رفاقتي باهاش نداره


خونه من سوت و کور شده


جز وز وز رايانه ام صدايي نداره


من موندم و يه گلدون گل


که گلشم فقط برگه و گلي واسه من نداره


مي پيچه و از ديوارهام بالا مي ره


اما حيف که زبوني براي من نداره


اين شعر ما هم که شده همش از اين نداره


اين زندگي کوفتي چرا چيزي براي من نداره


پس چرا من اومدم به دنيا


وقتي که زبونم حرفي براي کسي نداره


هميشه تو فکرم يه چيز بوده


که هيچ آمدني، بي حکمتي نداره


پس حکمت من چي بوده


که چيزي برام نداره


جز مصرف اکسيژنت اي خدا


اين تن من فايده اي که نداره


هرجا مي رم مي گن تو هم بهونه اي


خندهاشون معناي رفاقتم نداره


کاش که مي شد بميرم، از دست اين زمونه


حيف که اونم چيزي، مثل کارت سوخت نداره


اينم يه شعر بود امشب


واسه  چشمي که خواب نداره


بي خوابي هم اي خدا


عالمي داره که اين ديونه نداره


ياحق


شعر زندگي معنا نداره از جمله شعرهايي بود که براي خودم سرودم. در هر حال اگر رفتني باشد بايد رفت به کدامين سو مهم نيست . براي من مهم رفتن است از بين آدمهايي که خودشان را مي بينند نه اطرافشان را که اين ديگران بودند که پله هاي ترقي آنان را فراهم کردند و شايد بد نباشد به مثالي اشاره کنم که مي گويد : هميشه براي گلي گلدان باش که وقتي به آسمان رسيد بداند که ريشه در کجا دارد و افسوس که به من دير آموختند اين جمله را.


باتشکر از حضور شما دوست عزيز


 که به کلبه حقير ديونه پا گذاشتي


  نظرات شما  ( )

نويسنده مطالب زير:   امير مقدادي  

عنوان متن + تنهايي شنبه 7 ارديبهشت 1387  ساعت 3:43 عصر

 


در شب تنهايي‌ام با دل خويش نغمه‌ سرايي کردم


با وصف خيال خويش رسم جدايي کردم


در دلم حجت مهر ورزان را ثنايي بود


که امروز در پس چرخ فلکم بي وفايي کردم


شوق ما اگر قطره اشکي بود در يادش ولي


من حاجتم را در تملغ خاطرش تاب کردم


شوق ز ديده و اشک ز حاجت ماتم بنشست


که اين دل ز ثناي ياران و ما را دما دم کردم


وصف خوش جام ليلي ما اگر اين بود چه خوش بود


که درد ز ماتم راوي حاجتم و تاب وصالم کردم


مي آيد کلمات بي معنا بر لب اين دل سوخته ولي


من که بي فکر ز قلمي دست رخ نگاشتن کردم


اي دل برون شو ز قفس قلبم امروز


که تاب و تب اين دل و ميخانه حاجي کردم


يا حق


با تشکر از حضور پر فروغ شما دوستان


  نظرات شما  ( )

نويسنده مطالب زير:   امير مقدادي  

عنوان متن + دل و شب دوشنبه 2 ارديبهشت 1387  ساعت 4:32 عصر


شب بود و...


صداي جيرجيرکي لالايي مي‌خواند


اما خوابي در چشمانم آوازي خوش نمي‌خواند


 


شب بود و ...


اشک مي‌باريد از آسمان تيره


گويي ستاره‌ها مي گريستند


و شعله شمعي که در باد مي‌سوخت تا به خاموشي دل سپرد


 


شب بود و ....


کلاغي در انتظار صبح بيدار


و شعله هاي آتش در آينه چشمانش هشيار


کلاغ بچه‌اي زير پاي درخت سوخته جان مي‌داد


 


شب بود و...


صداي فريادي خاموش از دلي شنيده مي‌شد


قلبي که چون آهني گداخته سرخ بود


و خوني که بر بالين شهيدي چون گل رز روييده بود


 


شب بود اما سپيده سر زد و ...


جير جيرک خاموش شد


و اينک من در خوابي خوش بودم اما نبا صداي جيرجيرک


 


شب بود اما سپيده سر زد و ...


ستاره ها در پشت طليعه خورشيد در گيتي جهان بازي مي‌کردند


و شمع دل سرد از زندگي بود


و در انتظار خروشي ديگر تا که شعله‌اش دوباره نعره کشد


 


شب بود اما سپيده سر زد و ...


کلاغ مادر خشکيده بر درخت ايستاده بود


دود سياه و عطر جگر سوخته به مشام مي‌رسيد


از غم جان کندن فرزندش دغ کرده بود


 


شب بود اما سپيده سر زد و ...


گل هاي لاله از صحرا چيده شدند


جاي آنها را برج‌هايي گرفتند براي جيبهاي آقايان


و تنها قوطي رنگي بود که نقش قلم مي‌زد بر ديوارهاي پايين شهرمان


وز آنهايي مي‌گفت که براي برج‌سازها جان داده بودند


 


و اين صداي دل من بود که بي تابم مي‌کرد


و شب را تا صبح در هواي ياد ياران اشک مي‌ريخت


يا حق


 *********************


شعر دل و شب تقديم به شهرام عزيزم بخاطر


موضوعي که در اين باره خواسته بود تا شعري بگويم


 *********************


با تشکر از حضور شما سروران عزيز


  نظرات شما  ( )

نويسنده مطالب زير:   امير مقدادي  

عنوان متن + دل سوخته سه‏شنبه 20 فروردين 1387  ساعت 8:15 عصر


فصل بهارم به خزان گشت


گرد بادي و بيافتاد ز برگ


مرد بميرد ز پيشگاه آن وقت نگاهش


کز سنگ ناله خيزد وقت وفاتش


اي اشک ببار بر اين دل پر سوزم


سکوت را بشکن تا که من بمانم


افسوس که برفت آنکس که در نظرم رخي بيافتاد


وز ديده و صد جان، جام تهي گشت گردم


چو پروانه بسوزيد و بسوزند و بسوزاند آنکه نگاهم بود


نقطه نظرش در پي ديدگان اين ديوانه زلف ليلي من چو مجنونم


بباريد از ميان دو زلف کمندش اشک باز نيز هنوز


من بماندم و مشکي و قطره آه‌ اندر گلويم


اي که همه نگاه من نقطه مقصود مني تو


اشک بباريد زير دوش آن زمان که دور بودم


برادر بداده آن وقت نماز حاجتم را


افسوس به منفي بيافتاد کلام آتش زد دامنم را


در پس هجران آن شوق بسوختم من


ز آتش عشقش چو آبي ريخته بر جامه يخ من


کاش گيس کمندش حلقه مرگم بود


کاش کلامش تيري ز ميان اين قلبم بود


افسوس که رندان خرد خود را فرزانه بينند


به يک بار براي هيچ کس فرصت پشيماني نبينند


ما نيز با دل خويش خلوتي کرديم روزي


به والله که در اشتياق فرصتي بوديم


ز اين سان در تمناي حاجتي از آن پير يد الله بوديم


در ميان مردمان کوته نظر من چه کنم


که دستي در ميان دستها تواني ناتوانم


اشک بسوخت و بسوزاند در هواي دلم


چون گداخته بگشته سنگ ذوب گشته ديواره دلم


اشک بغريد از ميان فروز آن چشم يار


من اينک تنها مانده‌ام در ميان مردماني بي بار


الهي سينه‌اي ده آتش افروز


در آن سينه دلي وان لاجرم سينه سوز


يا حق


*******************


شعر دل سوخته به مناسبت روزي که مي‏خواستم با تو باشم اما نگذاشتند که من و تو ما شويم


******************


با تشکر از حضور شما سرور عزيز


  نظرات شما  ( )

نويسنده مطالب زير:   امير مقدادي  

عنوان متن + سکوت قلم شنبه 11 اسفند 1386  ساعت 3:42 عصر


امروز سعي کردم شعر بگم اما نشد


چون دلم گرفته و قلم ز دستم تاب نشد


گرچه اين دل ز غم دوريش بگريست تا صبح


که در سپيده دم، صبح خنده ز لبم باز نشد


ز کوي ياران گذر کرد آن عطر بهاري


باراني که باريد وز رخ ما پاک نشد


گرچه گفت با نجوايي که بماند نزد مان


ولي کن اين دل جز به شور عشقش رازي نشد


پاي تلفن هنگامه رفتن تاب نداشتم من


که همچون گذشته قبل از او صداي من قطع نشد


اي دل از اين حال چه گريم


که امروز تاب تمنايم ز او راضي نشد


اشک بخشکيد بر اين دل امروز باز


که صداي باران ز گوشم شنيده نشد


کاش مي دانست اين ديوانه از راز فرداي خويش


که چون امروز مست هرخرابات کوي رندان نشد


مي دانم که چه کردم تا که او تاب نياورد دمي


افسوس که راه بازگشت نداشتم که آن هم با بيانم نشد


بر سر هجرت يار دل بگرفت ز خود دمي


کين قلم با جوهرش روان نشد که نشد


يا حق


شعر سکوت قلم تقديم به تو عزيز


 


با تشکر از حضور شما عزيزان در اين کلبه حقير


  نظرات شما  ( )

نويسنده مطالب زير:   امير مقدادي  

عنوان متن + بي تو هرگز يکشنبه 18 آذر 1386  ساعت 7:19 عصر


بي تو اي مونس روانم


درخت خشکي جوانه زند با تو شايد


بي تو من خوابم در اين رويا


گرچه  شادم با تو شايد


بي تو من کويرم در دل دريا