| 
فصل بهارم به خزان گشت
گرد بادي و بيافتاد ز برگ
مرد بميرد ز پيشگاه آن وقت نگاهش
کز سنگ ناله خيزد وقت وفاتش
اي اشک ببار بر اين دل پر سوزم
سکوت را بشکن تا که من بمانم
افسوس که برفت آنکس که در نظرم رخي بيافتاد
وز ديده و صد جان، جام تهي گشت گردم
چو پروانه بسوزيد و بسوزند و بسوزاند آنکه نگاهم بود
نقطه نظرش در پي ديدگان اين ديوانه زلف ليلي من چو مجنونم
بباريد از ميان دو زلف کمندش اشک باز نيز هنوز
من بماندم و مشکي و قطره آه اندر گلويم
اي که همه نگاه من نقطه مقصود مني تو
اشک بباريد زير دوش آن زمان که دور بودم
برادر بداده آن وقت نماز حاجتم را
افسوس به منفي بيافتاد کلام آتش زد دامنم را
در پس هجران آن شوق بسوختم من
ز آتش عشقش چو آبي ريخته بر جامه يخ من
کاش گيس کمندش حلقه مرگم بود
کاش کلامش تيري ز ميان اين قلبم بود
افسوس که رندان خرد خود را فرزانه بينند
به يک بار براي هيچ کس فرصت پشيماني نبينند
ما نيز با دل خويش خلوتي کرديم روزي
به والله که در اشتياق فرصتي بوديم
ز اين سان در تمناي حاجتي از آن پير يد الله بوديم
در ميان مردمان کوته نظر من چه کنم
که دستي در ميان دستها تواني ناتوانم
اشک بسوخت و بسوزاند در هواي دلم
چون گداخته بگشته سنگ ذوب گشته ديواره دلم
اشک بغريد از ميان فروز آن چشم يار
من اينک تنها ماندهام در ميان مردماني بي بار
الهي سينهاي ده آتش افروز
در آن سينه دلي وان لاجرم سينه سوز
يا حق
*******************
شعر دل سوخته به مناسبت روزي که ميخواستم با تو باشم اما نگذاشتند که من و تو ما شويم
******************
با تشکر از حضور شما سرور عزيز
|