| يادم آمد روزي به پنجره يار نگاه کردم
سرش را بيرون آورد و تبسمي کردم
مژده آمد به نداي قلبم روان
کان شاپرک بنشسته بر کنج دلمان
روزي نداشتم و آب و دانم کنج پنجره بگذشت
روزگار پي هم روان شد و موعود ديدار بگذشت
چو وقت ديدار يار برسيد
زلف و رو جارو شد و پايم به در خانه اش برسيد
دلبر ز خانه بيرون شد و من از جمال يار
ز خود بي خود شدم و خود را ديدم نزد يار
به يک باره در من آمد آن شيطان پليد
به يار گفتم مي توان رفت درون خانه پلکيد
تبسم يار مرا شيفته خود کرد
دست در دستش و شوق بوسه مرا بيمار وي کرد
ز اتاقش بنشسته بودم تا يار بيايد
غرق بوسه اش کنم تا ناي نيابد
بر خوش باوري بودم که يار با جمالي نوراني بيامد
وصف جمالش زان زمان بر قلم نيامد
در پي اش گربه اي سفيد روي و خوش منظر
ناز و ملوس و ناز پر ور
برق ترس در چشمان من حاضر شد
کم نياوردن پيش يار ز من نازل شد
هنوز يار نزد من ننشسته بود
که من بهانه ها آوردم او مبهوش مانده بود
ترک کردم آن خانه مهر و صفا را
تف و نفرين بر اين شانس و ترس گربه ما را
يا حق
******************
اين شعر به درخواست خواهر عزيزم
abji roza با عنوان گربه
سروده ام که اميدوارم مقبول بوده باشد .
*******************
باتشکر از :
koli_Roya
amir
abji roza
negar
|