|
ميکند مهتاب نجوا در نيمههاي شب
طنين تنهايياش شود پيدا در بيتابي شب
گويي هم کلامي جز من نيافته در سحر
تنهايي چو من بي يار و بي پر
ز درون ما ميخواند حديث سخن
وز چه گويم ز زخم ، برنگ آن سخن
مهتاب برايم طنين سکوت است
رقص ماهي قرمزي درتنگ بلور است
افسوس که او نداند رنگ مردمانم را
دو رويي و پليدي و چرک مردمانم را
شب مهتابي من با سکوت همراه است
دانه هاي اشک من ز گونههايم بيمار است
آن يکي دوست بود رسم نان و نمک نداشت
زان يکي ما را پست و حقيري ناچيز نام داشت
يکي امروز با من تا شور يغما بجوشيد
تا که فردا آمد با ني عارف احمقي خروشيد
افسوس که سحر در راه است
رنگ به رنگ مردمانم چشم براه است
خدايا فردا چه شود ميان ما در اين سور
کي بين اين آدم نمايان من شوم کور
از پس هجران ليلي شدم بي تاب هر دمي
ز ساز مردمانم کردم رقص با دِرهمي
سوز اين دل را با کدامين قلم نگارم
جوهر وجودش را بر کدامين کاغذ ببارم
کاش اين دل ما هم هوايي بود
هر دم از اين باغ يکي فراري بود
کاش هنگامه سحر ما نيز رنگ به رنگ ميگشتيم
با نفس شيدايي ز تن بيرون و گرد آن يکي ميگشتيم
افسوس که قدر منزلت ندانست جسم، بر آنچه داشتيم
که نزد باران ما نيز حرمت دلربايي داشتيم
اي کاش ببخشد آن يار که روزي با ما بگفت
ز درون قلب خويش دو بيتي راز گفت
من تو را دوست ميدارم ، تو ديگري را
و ما تنهاييم در پس اين ديگري ها
به سالي بگشتم گرد اين جهان من
نديدم کسي بي تاب تر از باران من
آن يکي باران بود از خون و رنگ ما
کاش ميفهميد زود تر اين ديوانه در ميان رنگها
ز ساز نا کوک خويش امشب اشک ببارد
تا اين شعر ز ميان تن همچو شور باران ببارد
افسوس که قلم سست شد با نور خورشيد
جملگي به پايان آمد اين شور که از دل جوشيد
يا حق
*****************
شعر رنگ آدما تقديم به باران عزيزم که بي نهايت دوستش دارم
و اميدوارم اين حقير را بخاطر عدم حضور در دنياي مجازي
|