| 
چون خروس بچهاي بودم با تاجي بر افراشته
ز هر مرغي و خروسي نيم نگاهي داشته
به روزي در تنهايي خويش ناز کرشمهاي ديدم
غمزه مرغکي و ذلف يار و شيفتهاي ديدم
به يکصد دل ز کرشمهاش دل سادهام را ربود
که در اين حال و هوا روح درونم را سجود
در هواي ياران و سرپناه کلبهاي شدم ز رويا
در پس يافتنش بشد اين دل راهي کوي و صحرا
ز طراوت آن عشق مجنون اينک باز
خروس بگشته هيرون مرغي پر آواز
ز صحرا برفتم به نزد ياري و شبي و وصالي
آن شب الهي نگردد صبح و آوازي و شوري و جمالي
در کف جمالش اين خروس تابي نداشت
ز مهريه دلربايش عقل کار نکرد و تابي نداشت
به يک روز نزد يار مانديم زين سرا و راه خانه کرديم
در خيال رسيدن ز يار و جامه سربازي بر تن کرديم
تکه سنگي از دوش بيامد نزد پايمان که چه کردهايم!
که اينک چو خري مانده در گل گير کردهايم
نقطه وصالمان دادن خانه بود به اجاره
پايان بدهي ز پول پيش و کمي مانده براي عروسي از اجاره
پاي در يک کفش کرده آن برادر که خانهات کجاست اي آواره
و اينک من ماندم و يک رويا و يک عروس بي خانه
يا حق
********************************
شعر خروس و يک عروس بي خانه تقديم به جامعه متاهلان خانه به دوش
******************************
با تشکر از حضور شما سروران و خوبان
|