گوناگون - ديونه تو .....Divone You
  گوناگون - ديونه تو .....Divone You
آنچه ديده بيند در دل نشيند . [نهج البلاغه]
منوي اصلي

[خـانه]

[شناسنامه]

[پست الکترونيــک]

 RSS 
 Atom 

[ورود به بخش مديريت]

آمار بازديد
6
کل بازديدهاي وبلاگ
56593
بازديدهاي امروز وبلاگ
6
بازديدهاي ديروز وبلاگ
62
اشتراک

نام:

ايميل:

 
نظر نما

بسمه تعالي ........... اين وبلاگ هر 2 روز در ميان با توجه به موضوعات و يا کلماتي که دوستان مي دهند شعر ها سروده مي شود . اميد وارم تا در کنار هم بتوانيم لحظاتي خوش را سپري نماييم .


www.divoneroozi.parsiblog.com
تقويم


لوگوي وبلاگ
گوناگون - ديونه تو .....Divone You
بايگاني بر اساس موضوع
گوناگون [103]
غم و جدايي [58]
عشق خاکي [46]
طنز [24]
هديه و هديه روز تولد [11]
عشق الهي [13]
براي خودم [28]
مناسبت‌ها [18]
افسانه و داستان [10]
سياست روز [6]
جانواران [2]
فلسفه
بچه‌هاي چت روم روزي [15]
آمار
ميوه‏ها
آمار وبلاگ و پيوندها

انجمن فردوسي [23]
شکوفا فيلم [37]
پارسي کام [111]
کلوپ سينماي ايران در سايت دوستان [173]
چت بزرگ دوستان [303]
چت روزي [230]
نقاش زبر دست [63]
<** بيز نت **> [70]
[آرشيو(8)]

موضوعات

Google


در کل اينترنت
در اين سايت

بيز نت در خدمت شما

اوقات شرعي
لينک دوستان

اميدزهرا
يه پرستويي که قلبش شکسته
يه دوست (( در باره امام ))
اي تک
غزل مامان2
نسيم صبا
شب جمعه
وبلاگ شخصي محمد جواد ايزدپناه
يه بچه مثبت فراري
The Best
چت روزي(بدون فيلتر) NEW
360.yahoo
آبشار مهر
irangroups.... ايران گروپس
نقاشي در اينترنت (NEW)
سرودن شعر هاي درخواستي
چت روم شلوغي با چت مستري خودم
اخبار مرورگر
غزل مامان
dokhtar iran zamin
N*A*H*A*L
دختر محجبه
به وسعت دنيا
فقط بخنديد
ديونه (( من نيستم ))
shadmehr
نيلوفر ابي
نگار17
آرام
PEYMAN...2P
کتاب مجاني WOW
از شير مرغ تا جون آدميزاد
از اعماق قلب من
اشک چشم
الهه راستگو

لوگوي دوستان





























جستجوي وبلاگ
 :جستجو

با سرعتي بي نظير و باور نکردني و اعجاب انگيز متن يادداشتهارا کاوايش کنيد!

موسيقي وبلاگ
اشتراک در خبرنامه

نام:

ايميل:

 
کل بازديدهاي وبلاگ
56593
بازديدهاي امروز وبلاگ
6
پارسي بلاگ
www.parsiblog.com
   1   2   3   4   5   >>   >

نويسنده مطالب زير:   امير مقدادي  

عنوان متن + خسرو شکيبايي درگذشت جمعه 28 تير 1387  ساعت 2:0 عصر

خسرو شکيبايي 


بيوگرافي:


متولد 1323
با بازي در نقش کوتاهي در فيلم خط قرمز (مسعود کيميايي، 1361) به سينما آمد. و تا سال 1368 در نقشهايي ظاهر شد. از جمله در فيلمهاي دزد و نويسنده، ترن و رابطه خوب ظاهر شد. اما از بازي در فيلم هامون (داريوش مهرجويي، 1368) بود که نام خسرو شکيبايي سر زبانها افتاد. او براي بازي بسيار زيبايش در همين فيلم از هشتمين جشنواره فيلم فجر، سيمرغ بلورين دريافت کرد و تحسين منتقدان و مردم را برانگيخت.
خسرو شکيبايي از سال 1368 به بعد، ديگر نتوانست از جلد حميد هامون بيرون بيايد و حميد هامون را در انواع و اقسام لباسها و تيپهاي مختلف تکرار کرد. اما توانايي هايش انکارناپذيرش را در چند فيلم به معرض نمايش گذاشت: بازي تاثيرگذار او در دو فضاي کاملا متفاوت در فيلم کيميا (احمدرضا درويش، 1373) و بازي متفاوت او در فيلم کاغذ بي خط (ناصر تقوايي، 1380).
خسرو شکيبايي در تلويزيون هم موفق بود. از همان زمان که در نقش مدرس بازي کرد و آن مونولوگ طولاني معروفش را اجرا کرد تا بازي در مجموعه تلويزيوني روزي روزگاري، خانه سبز، کاکتوس، تفنگ سر پر و اين اواخر هم که مجموعه تلويزيوني در کنار هم را روي آنتن دارد.
او آخرين جايزه اش را از ششمين جشن ماهنامه دنياي تصوير براي بازي در فيلم کاغذ بي خط دريافت کرد.
پس از گذشت نزديک به 22 سال از اولين حضورش در سينماي مسعود کيميايي، بار ديگر و اينبار در کنار استاد عزت الله انتظامي در فيلمي از مسعود کيميايي ايفاي نقش کرد: « حکم » (1383) و چقدر عالي بازي کرد. او در سال 1384 و 1385 چهار بازي قدرتمند ديگر نيز به کارنامه سينمايي اش افزود: چه کسي امير را کشت؟، اتوبوس شب، رئيس و دست هاي خالي


......................................................


مجموعه آثار:


- خط قرمز (مسعود کيميايي - 1361)
- دادشاه (حبيب کاووش - 1362)
- صاعقه (1364)
- رابطه (پوران درخشنده - 1365)
- دزد و نويسنده (کاظم معصومي - 1365)
- ترن (امير قويدل - 1366)
- شکار (مجيد جوانمرد - 1366)
- هامون (داريوش مهرجويي - 1368)
- عبور از غبار (پوران درخشنده - 1368)
- ابليس (احمدرضا درويش - 1368)
- جستجو در جزيره (مهدي صباغزاده - 1369)
- سارا (داريوش مهرجويي - 1371)
- پرواز را بخاطر بسپار (حميد رخشاني - 1371)
- يکبار براي هميشه (سيروس الوند - 1371)
- بلوف (ساموئل خاچيکيان - 1372)
- کيميا (احمدرضا درويش - 1373)
- پري (داريوش مهرجويي - 1373)
- درد مشترک (ياسمين ملک نصر - 1373)
- لژيون (سيدضياءالدين دري - 1373)
- سايه به سايه (علي ژکان - 1374)
- خواهران غريب (کيومرث پوراحمد - 1374)
- سرزمين خورشيد (احمدرضا درويش - 1374)
- عاشقانه (عليرضا داودنژاد - 1374)
- رواني (داريوش فرهنگ - 1376)
- زندگي (اصغر هاشمي - 1376)
- دختردايي گمشده (داريوش مهرجويي - 1377)
- ميکس (داريوش مهرجويي - 1378)
- دختري بنام تندر (حميدرضا آشتياني پور - 1379)
- کاغذ بي خط (ناصر تقوايي - 80/1379)
- مزاحم (سيروس الوند - 1380)
- اثيري (محمدعلي سجادي - 1380)
- صبحانه براي دو نفر (مهدي صباغزاده، 1382)
- ازدواج صورتي (منوچهر مصيري، 1383)
- سالاد فصل (فريدون جيراني، 1383)
- حکم (مسعود کيميايي، 1383)
- پيشنهاد پنجاه ميليوني (مهدي صباغزاده، 1383)
- ستاره ها: ستاره بود (فريدون جيراني، 1384)
- عروسک فرنگي (فرهاد صبا، 1384)
- چه کسي امير را کشت؟ (مهدي کرم پور، 1384)
- اتوبوس شب (کيومرث پوراحمد، 1385)
- دست هاي خالي (ابوالقاسم طالبي، 1385)
- رئيس (مسعود کيميايي، 1385)

مجموعه هاي تلويزيوني:
- مدرس
- روزي روزگاري (امرالله احمدجو، 1368)
- خانه سبز (مجموعه - بيژن بيرنگ، مسعود رسام - 1375)
- کاکتوس (مجموعه سري اول - محمدرضا هنرمند - 1377)
- تفنگ سرپر‌ (مجموعه - امرالله احمدجو - 79/1378)
- در کنار هم (مجموعه تلويزيوني - فتحعلي اويسي- 1381)


......................................................


جشنواره ها و جوايز:


- برنده سيمرغ بلورين بهترين بازيگر نقش اول مرد از هشتمين جشنواره فيلم فجر براي بازي در فيلم « هامون » - 1368
- برنده سيمرغ بلورين بهترين بازيگر نقش اول مرد از سيزدهمين جشنواره فيلم فجر براي بازي در فيلم « کيميا » - 1373
- برنده سيمرغ بلورين بهترين بازيگر نقش مکمل مرد از بيست و سومين جشنواره فيلم فجر براي بازي در فيلم « سالاد فصل » - 1383
- برنده ديپلم افتخار بهترين بازيگر نقش اول مرد از بيست و پنجمين جشنواره فيلم فجر براي بازي در فيلم « اتوبوس شب » - 1385
- کانديد سيمرغ بلورين بهترين بازيگر نقش اول مرد از يازدهمين جشنواره فيلم فجر براي بازي در فيلم « يکبار براي هميشه » - 1371
- کانديد تنديس زرين بهترين بازيگر نقش مکمل مرد از دهمين جشن خانه سينما براي بازي در فيلم « چه کسي امير را کشت؟ » - 1385
- دومين بازيگر نقش اول مرد سال به انتخاب نويسندگان و منتقدان سينمايي براي بازي در فيلم « کاغذ بي خط » - 1381
- کانديد سيمرغ بلورين بهترين بازيگر نقش اول مرد از پانزدهيمن جشنواره فيلم فجر براي بازي در فيلم « سايه به سايه » - 1375
- کانديد سيمرغ بلورين بهترين بازيگر نقش اول مرد از بيستمين جشنواره فيلم فجر براي بازي در فيلم « کاغذ بي خط » - 1380


......................................................



عکسهاي خسرو شکيبايي


  نظرات شما  ( )

نويسنده مطالب زير:   امير مقدادي  

عنوان متن + موبايل هديه بگيريد! شنبه 22 تير 1387  ساعت 1:0 صبح

سلام دوستان عزيز
باعضويت رايگان در اين سايت موبايل هديه مي گيري
براي نوکيا بايد 28 زيرمجموعه جمع کني و براي n70
بايد 13 زيرمجموعه جمع کني و براي apple ipod 2gb
بايد 18 زير مجموعه جمع کني
شايد باور نکنيد ولي يکي از همکاران من يک N70 رو هديه گرفت . امتحانش که مجانيه !
براي ثبت نام روي نوشته زير کليک کنيد:
http://www.xpango.com?ref=91431577

قبل از اين صفحه يه صفحه ديگه باز ميشه که شما بايد اون چيزي رو که مي خواهيد شرکت بهتون بده انتخاب
کنيد
gaming | mobile | mp3
. مثل موبايل يا وسايل بازي . به نظر من موبايل از همه بهتره
» Register Now! روي اين قسمت کليک کنيد در صفحه جديد اطلاعات زير رو وارد کنيد
First name: اسم خودتون
Last name: نام خوانوادگي
e-mail: ايميل خودتون
Password: يه پسورد انتخابي که نبايد فراموش بشه
Confirm password: تکرار پسورد بالا
Address1: آدرستون که بايد دقيق باشه چون هديه انتخابي شما به اين آدرس مياد
Address2: يه آدرس ديگه که ميتونيد همون بالايي رو وارد کنيد
Address3: اينو پر نکنيد
Town \city:شهر محل زندگي شما
Country\state:استان محل زندگي شما
Post code\zip: کد پستي شما که دقيقا اونو وارد کنيد که 10 رقميه
Contact number: شماره تلفن شما
How did you hear : friend or referralرو انتخاب کنيد
Free gift: اينجا هديه انتخابيتون رو انتخاب کنيد
Referral id: بايد اين نوشته شده باشه در غير اين صورت اينو وارد کنيد 91431577
جلوي term and conditions رو هم تيک بزنيد
حالا دکمه register رو بزنيد
اگر شما درست ثبت نام کنيد يک صفحه باز ميشه که شماره حساب شما در اون سايته که بايد اونو به دوستاتون واسه ثبت نام بديد
شما ميتونيد با ثبت نام در سايت هايي که خود سايت ميده امتياز کسب کنيد يا با گرفتن زير مجموعه و کارهاي ديگه که سايت بهتر توضيح داده .
                                                        ************

نکته مهم: وقتي شما براي ديدن زير مجموعه هاي خود روي گزينهdetails کليک کرديد وارد صفحه جديد ميشويد که در قسمت referrals تعداد زير مجموعه هاي شما ديده ميشود که به رنگ سياه نوشته شده است اگر جمع اعتبار تان که قرمز رنگ است با تعداد زير مجموعه هايتان برابر نيست به اين دليل است که زير مجموعه هاي شما هنوز عضوي را معرفي نکرده اند و زير مجموعه اي ندارند . پس حتمآ به اين موضوع دقت کنيد که وقتي اعتبار شما پذيرفته ميشود که هر کدام از زير مجموعه هاي شما حد اقل يک نفر عضو گرفته باشد تا عضو فعال شناخته شود

  نظرات شما  ( )

نويسنده مطالب زير:   امير مقدادي  

عنوان متن + جزيره خضراء شنبه 11 خرداد 1387  ساعت 7:13 عصر

متن روايت جزيره خضراء


     علامه مجلسي در جلد 52 بحارالانوار مي‌گويد: «بسم الله الرحمن الرحيم؛سپاس و ستايش مخصوص خداوندي است که نعمت معرفت به ما ارزاني داشت و توفيق پيروي از اشرف مخلوقات و برگزيده کاينات حضرت محمد بن عبدالله (ص) را به ما عنايت فرمود. و ما را به محبت و مودت اميرالمؤمنين (ع) و ديگر پيشوايان معصوم از اهل بيت پيامبر (ص) مفتخر و مخصوص گردانيد. پس از حمد و ثنا، در خزانه اميرمومنان، پيشواي پرهيزکاران، سرور اوصيا و حجت پروردگار جهانيان حضرت علي بن ابي طالب (ع) رساله‌اي يافتم به خط شيخ فاضل عالم عامل « فضل بن يحيي بن علي طيبي کوفي» که متن آن چنين است:

«پس از حمد پروردگار و درود بر پيامبر و اهل بيت آن حضرت، اين بنده محتاج به عفو پروردگار « فضل بن يحيي بن علي طيبي کوفي» چنين گويد که از شيخ شمس الدين بن نجيح حلي و شيخ جلال الدين عبدالله بن حرام حلي در نيمه شعبان سال 699هـ هجري حکايت عجيبي که زين الدين علي بن فاضل مازندراني در جزيره خضراء آن را مشاهده نموده بود ، شنيدم. با شنيدن داستان شوق عجيبي در من ايجاد شد که به خدمت شيخ زين الدين بروم و داستان را از خودش بشنوم و واسطه‌اي در بين نباشد.پس از جستجو از مکان او، مطلع شدم که او اوايل شوال همان سال (699 هـ) به حله مسافرت کرده است. من نيز راهي حله شدم و او را در منزل فخر الدين ملاقات نمودم. از او خواستم آنچه را براي شيخ شمس الدين و شيخ جلال الدين حلي نقل کرده براي من هم تعريف کند. شيخ زين‌الدين، حکايت خود را از آغاز تا انجام در منزل سيد فخر الدين و در حضور او و گروهي از علماي حله که براي زيارت شيخ آمده بودند، براي من نقل کرد.متن حکايت به طور خلاصه چنين است:                                                    
    


«من در دمشق خدمت شيخ « عبدالرحيم حنفي» و شيخ « زين الدين علي اندلسي» به تحصيل علوم اشتغال داشتم. شيخ زين ‌الدين اندلسي مردي خوش اخلاق و نسبت به شيعه و علماي اماميه خوش بين بود و به آنان احترام مي‌گذاشت. ويژگيهاي اخلاقي او باعث شد که از ديگر اساتيد بريدم و همه درسهايم را در خدمت ايشان تحصيل کردم. مدتها از حضورش استفاده کردم تا اين که
 براي او مسافرتي به مصر پيش آمد. به دليل محبت فراواني که در ميان ما بود مفارقت او بر من و مفارقت من بر او سخت گران آمد. بنابراين تصميم گرفت مرا نيز با خود به مصر ببرد. مسافرت خوشي داشتيم تا به قاهره رسيديم. مدت 9 ماه در آنجا به بهترين وجه زندگي کرديم. در يکي از روزها استادم نامه‌اي از پدرش دريافت کرد که نوشته بود شديداً بيمارم و آرزو دارم پيش از مرگ تو را ملاقات کنم. استاد از نامه پدر گريه کرد و تصميم گرفت که به اندلس سفر کند و من در اين سفر با او همراه شدم. هنگامي که به اولين قريه جزيره رسيديم من شديداً بيمار شدم به طوري که قادر به حرکت نبودم. استاد از وضع من بسيار ناراحت شد. مرا به خطيب قريه سپرد تا از من پرستاري کند و خودش به سوي شهر حرکت نمود.

بيماري من سه روز طول کشيد و سپس حالم روبه بهبودي نهاد. از منزل خارج شدم و در کوچه‌هاي قريه گردش کردم. در آنجا قافله‌هايي را ديدم که از کوههاي اطراف آمده بودند و اجناسي را با خود آورده بودند. از احوال آنها جويا شدم. گفتند اينها از سرزمين بربر که نزديک جزيره شيعيان است مي‌ايند. وقتي نام جزاير شيعيان را شنيدم مشتاق شدم که آنجا را ببينم. گفتند از اينجا تا آن جزاير بيست‌وپنج روز راه است.

من به راه افتادم تا اين که
 
به جزيره رافضيان (شيعيان) رسيدم. اين جزيره داراي چهار قلعه و برجهاي بلند و محکمي بود. از دروازه بزرگ شهر که دروازه بربر نام داشت وارد شدم. به مسجد رفتم صداي موذن را شنيدم که به شيوه شيعيان اذان ‌گفت و بعد از آن براي تعجيل فرج امام زمان (عج) دعا کرد. از خوشحالي گريه‌ام گرفت . مردم به مسجد آمدند و بر طبق تعاليم اهل بيت (ع) وضو گرفتند. مرد خوشرويي از ميان آنها وارد محراب شد و مردم نماز را به او اقتدا کردند.

بعد از فراغ از نماز احوال من را جويا شدند. گفتم: از عراق هستم و به يکتايي خدا و رسالت پيامبر(ص) گواهي مي‌دهم. وقتي فهميدند که من هم مانند آنها شيعه هستم با عنايت خاصي به من توجه کردند و محلي را در يکي از گوشه‌هاي مسجد به من اختصاص دادند. در مدت اقامت من در آن شهر، امام مسجد همواره با من بود. يک روز از امام مسجد پرسيدم: در اين شهر زراعتي نمي‌بينم، پس آذوقه شما از کجا مي آيد؟

گفت: از جزيره خضراء در آبهاي سفيد. گفتم: سالي چند بار آذوقه براي شما مي‌ايد؟ گفت: دو بار. بار اول آمده و بار دوم آن ، چهار ماه ديگر خواهد بود.

من از طولاني بودن مدت، اندوهگين شدم، مدت چهل روز آنجا اقامت کردم . عصر روز چهلم احساس کردم که دلم گرفته به کنار دريا رفتم. به طرف مغرب که گفته بودند آذوقه‌ها از آن سمت مي‌ايد نگريستم. از دور چيزي در حال حرکت ديدم. به مردم آنجا گفتم من چيزي مي بينم، گفتند: اينها کشتيهايي هستند که هر سال از شهرهاي فرزندان امام زمان(عج) به سوي ما مي‌ايند.
 
طولي نکشيد که هفت کشتي يکي بعد از ديگري وارد شد، از کشتي بزرگي مرد خوش سيمايي پياده شد. به مسجد آمده , طبق فقه شيعه وضو گرفت و نماز ظهر و عصر را خواند؛ چون از نماز فارغ شد روبه من کرد و اسم خودم و پدرم را ذکر کرد. از اين حادثه‌تعجب‌کردم.گفتم: شايد در سفر از شام تا مصر و اندلس با اسم من آشنا شده‌اي؟

گفت: نه، بلکه نام تو و پدرت و خصوصياتت از پيش به من رسيده است! او يک هفته آنجا اقامت کرد و آذوقه را به صاحبانشان رسانيد. آنگاه عازم حرکت شد. من نيز که بسيار مشتاق رفتن به آنجا شده بودم از او خواستم تا مرا با خود ببرد و او پذيرفت. با هم حرکت کرديم . بعد از اين که
 
مدت شانزده روز در دريا حرکت کرديم، در وسط دريا آبهاي سفيدي نظر مرا جلب کرد. آن شيخ که نامش محمد بود به من گفت: چه موضوعي نظرت را جلب نموده است؟

گفتم: آبهاي اين نقطه رنگ ديگري دارد؟

گفت: اينجا بحر ابيض «درياي سفيد» است و اين هم جزيره خضراء مي‌باشد. اين آبها همانند ديوار, اطراف جزيره را احاطه نموده است و حکمت خدا بر اين قرار گرفته که کشتي‌هاي دشمنان ما در صورتي که بخواهند به اين نقطه نزديک شوند ، به برکت صاحب‌الزمان (عج) غرق ‌گردند. بعد از اين که
 
آبهاي سفيد را پيموديم به جزيره خضراء رسيديم. از کشتي پياده و وارد شهر شديم. اين شهر ميان هفت قلعه استوار قرار گرفته بود و آبشارها و چشمه سارها در خود داشت و بسيار شهر زيبايي بود.

مدتي را در منزل شيخ محمد استراحت کرده , به مسجد رفتيم. در مسجد جمعيت انبوهي حضور داشت. در ميان آنها مردي نشسته بود ، بسيار با وقار، متين و با هيبت. مردم او را شيخ شمس‌الدين محمد عالم مي‌خواندند و نزدش علوم قرآني و فقه و اصول دين مي‌آموختند. زماني که به محضر سيد شرفياب شدم به من خوشامد گفت و احوالم را پرسيد و در يکي از حجرات مسجد جايي برايم تهيه نمود. من در آنجا استراحت مي‌کردم و غذا را با سيد شمس الدين و يارانش
 
صرف مي‌کردم.

هجده روز بدين گونه گذشت. در نخستين نماز جمعه که در محضر جناب سيد برگزار شد ديدم که سيد جمعه را به عنوان دو رکعت واجب ادا کرد. من از ايشان پيروي نموده نماز را با ايشان ادا کردم. چون از نماز فارغ شد به ايشان گفتم: مگر زمان حضور امام (عج) است که نماز را واجب مي‌خوانيد. پاسخ داد: خير، ولي من نايب خاص آن حضرت هستم. از او پرسيدم: ايا امام زمان را ديده‌اي؟ فرمود: نه، ولي پدرم مي‌گفت که صداي آن حضرت را شنيده ولي آن حضرت را نديده است. اما جدم هم شخص آن حضرت را ديده و هم صدايش را شنيده است.

بعد از آن سيد شمس‌الدين دست مرا گرفت و به خارج از شهر برد و به سوي بستانها رفتيم. در بستان در حال قدم زدن بوديم که مرد خوش سيمايي با دو قطعه جامه از پشم سفيد از نزديکي ما گذشت. از سيد پرسيدم: اين مرد کيست؟ فرمود: اين کوه بلند را مي‌بيني؟ گفتم: آري. فرمود: در وسط اين کوه، مکاني زيبا و چشمه آبي گوارا، زير درختان وجود دارد و در آنجا قبه‌اي است که از آجر ساخته شده است. اين مرد با رفيق ديگرش، خادم آن قبه و بارگاه است. من هر صبح جمعه به آنجا مي‌روم و امام زمان (ع) را زيارت مي‌کنم، در آنجا دو رکعت نماز مي‌خوانم و ورقه‌اي مي‌يابم که هر چه نياز داشته باشم،در آن نوشته شده است و هر حادثه‌اي که پيش ايد و هر محکمه‌اي که در بين مومنان انجام دهم حکمش را در آن مي‌يابم و به آن عمل مي‌کنم. تو نيز شايسته است آنجا بروي و امام (ع) را زيارت کني.

من به سوي آن کوه حرکت نمودم. قبه را همانطور يافتم که برايم توصيف کرده بود. همان دو خادم را آنجا ديدم. خواستار ملاقات با امام زمان شدم. گفتند: غير ممکن است و ما مأذون نيستيم. گفتم: پس برايم دعا کنيد. پس از کوه پائين آمدم و به منزل شمس‌الدين رفتم. در خانه نبود. بنابراين به خانه شيخ محمد که در کشتي با من بود رفتم و جريان کوه را برايش تعريف کردم و گفتم که آن دو خادم به من اجازه ملاقات ندادند. شيخ محمد به من گفت: هيچ کس حق ندارد به آن مکان برود جز شيخ شمس‌الدين. او از فرزندان امام (عج) است و بين او و امام زمان (ع) 5 واسطه است.

بعد از آن از او اجازه خواستم که برخي مسائل مشکل ديني را از او سوال کنم و قرآن را در محضرش بخوانم. گفت اگر چنين ضرورتي هست از قرآن شروع کن. من شروع کردم به خواندن و در بين قرائت ، اختلاف قراء را هم ذکر مي‌کردم. سيد به من گفت: ما اينها را نمي‌شناسيم . قرآن ما مطابق قرآن علي بن ابي طالب است. گفتم: چرا بعضي ايات قرآن ربطي به ما قبل و ما بعدشان ندارد؟ گفت‌: آري، چنين است و جريان جمع آوري قرآن به وسيله ابو بکر و نپذيرفتن قرآن علي بن ابيطالب را تعريف نمود.

او گفت: وقتي علي(ع) قرآن را بر ابوبکر و عمر عرضه کرد آنها گفتند ما به قرآن تو نيازي نداريم. آنگاه ابوبکر در ميان مسلمانان اعلام کرد که هر کس ايه‌ يا سوره‌اي از قرآن در اختيار دارد نزد من بياورد. سپس ابوبکر ,ابوعبيده جراح، عثمان، سعد بن ابي وقاص، معاويه بن ابي سفيان، عبدالرحمن‌بن عوف، طلحه بن عبيدلله، ابو سعيد خدري، حسان بن ثابت و جماعتي ديگر از مسلمانان گرد هم آمدند و اين قرآن را جمع‌آوري کردند و در هنگام جمع آوري, اياتي را که خطاهايشان را در غصب خلافت آشکار مي‌کرد از قرآن حذف کردند. از اين رو ايات قرآن را غير مرتبط مي‌بيني.

از جناب شمس‌الدين مسائل بسياري پرسيدم. گفتم: سيد من! علماي شيعه حديثي را از امام نقل مي‌کنند که خمس را به شيعيان خود از اولاد علي (ع) مباح ساخته است. فرمود: بلي چنين است. آنگاه مسائل و سخنان ديگري را از سيد نقل مي‌کند و مي‌گويد : سيد به من گفت: تو نيز تا کنون دو مرتبه امام زمان را ديده‌اي ولي او را نشناخته‌اي.

از او خواهش کردم اجازه دهد تا زمان ظهور، نزد آنان بمانم. اما سيد شمس‌الدين گفت: به ما دستور رسيده که شما به وطن خود بازگرديد. بسيار اندوهگين شدم . گفتم: ايا اجازه مي‌دهيد همه آنچه را ديده‌ام، باز گو کنم؟ فرمود: آري اما فقط براي مؤمنان جز فلان و فلان را! آنگاه مطلبي را که نبايد براي ديگران نقل کنم، برايم مشخص کرد.

به او گفتم سرور من؛ مي‌شود به جمال عالم آراي حضرت ولي عصر (ع) نگاه کرد؟ گفت نه؛ ولي بدان که هر بنده مؤمني او را مي‌بيند ولي نمي‌شناسد. گفتم: من از بندگان مخلص آقا هستم ولي آن حضرت را نديده‌ام! فرمود: شما دو بار ايشان را ديده‌اي و سپس آن دو زمان را برايم برشمرد.

بعد از اين ماجرا ، سيد به من دستور داد که در مراجعت درنگ نکنم و در بلاد مغرب توقف نکنم سپس پنج درهم به من عنايت فرمود که من همچنان آنها را براي برکت نزد خود محفوظ داشته‌ام.
 يحيي بن طيبي مي‌گويد: شيخ زين‌الدين علي بن فاضل گفت: در جزيره خضراء فقط نام پنج نفر از علماي شيعه مطرح بود: سيد مرتضي, شيخ طوسي, محمد بن يعقوب کليني, ابن بابويه, ابوالقاسم جعفربن اسماعيل حلي.اين آخرين مطلبي است که از علي بن فاضل شنيدم.


منبع : eygoletaha.parsiblog.com


  نظرات شما  ( )

نويسنده مطالب زير:   امير مقدادي  

عنوان متن + متهم رديف اول خدا !!! سه‏شنبه 7 خرداد 1387  ساعت 7:8 عصر

روزها گذشت و گنجشک با خدا هيچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اينگونه مي گفت: مي
آيد. من تنها گوشي هستم که غصههايش را ميشنود و يگانه قلبي
ام که دردهايش را در خود نگه مي دارد.
سرانجام گنجشک روي شاخه
اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لبهايش دوختند.
گنجشک هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آن چه سنگيني سينه توست!
گنجشک گفت: لانه کوچکي داشتم آرامگاه خستگيهايم بود و سرپناه بيکسي
ام.


تو همان را هم از من گرفتي! اين طوفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي از لانه محقرم؟ کجاي دنيا را گرفته بود؟
سنگيني بغض راه بر کلامش بست. سکوتي در عرش طنين انداز شد.
فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت: ماري در راه لانهات بود. خواب بودي. باد راگفتم تا لانه
ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمين مار پرگشودي.
گنجشک خيره در خدايي خدا مانده بود.
خدا گفت و چه بسيار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمني
ام برخاستي!!
اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت و هاي هاي گريههايش ملکوت خدا را پر کرد!!


  نظرات شما  ( )

نويسنده مطالب زير:   امير مقدادي  

عنوان متن + پرسپوليس شنبه 28 ارديبهشت 1387  ساعت 4:0 عصر


 


و اما امروز


بازي پاياني بين دو تيم پرسپوليس تهران و تيم سيمان سپاهان اصفهان که قرار است تا دقايقي ديگر در ورزشگاه آزادي آغاز شود و دلهاي قرمز و زردي که به عشق  تيمهاي محبوبشان مي‌تپد که در اين ميان دلهاي از هم پاشيده آبي که تيمشان در اين دوره هم نتوانست به خوبي گذشته بدرخشد و در جايگاه دهم ليگ را از آن خود کرده است.


تا دقايقي ديگر دو تيم پرسپوليس تهران و تيم سيمان سپاهان اصفهان براي کسب عنوان قهرماني اين دوره از باري‌هاي ليگ به مصاف هم خواهند رفت و دعاي من نيز همچون يکصد هزار تماشاچي قرمز پوش بدرقه راه شيرمردان تيم پرسپوليس خواهد بود.


 


به اميد قهرماني تيم هميشه محبوب پرسپوليس


 


  نظرات شما  ( )

نويسنده مطالب زير:   امير مقدادي  

عنوان متن + خروس و يک عروس بي خانه جمعه 30 فروردين 1387  ساعت 4:57 عصر


چون خروس بچه‌اي بودم با تاجي بر افراشته


ز هر مرغي و خروسي نيم نگاهي داشته


به روزي در تنهايي خويش ناز کرشمه‌اي ديدم


غمزه مرغکي و ذلف يار و شيفته‌اي ديدم


به يکصد دل ز کرشمه‌اش دل ساده‌ام را ربود


که در اين حال و هوا روح درونم را سجود


در هواي ياران و سرپناه  کلبه‌اي شدم ز رويا


در پس يافتنش بشد اين دل راهي کوي و صحرا


ز طراوت آن عشق مجنون اينک باز


خروس بگشته هيرون مرغي پر آواز


ز صحرا برفتم به نزد ياري و شبي و وصالي


آن شب الهي نگردد صبح و آوازي و شوري و جمالي


در کف جمالش اين خروس تابي نداشت


ز مهريه دلربايش عقل کار نکرد و تابي نداشت


به يک روز نزد يار مانديم زين سرا و راه خانه کرديم


در خيال رسيدن ز يار و جامه سربازي بر تن کرديم


تکه سنگي از دوش بيامد نزد پايمان که چه کرده‌ايم!


که اينک چو خري مانده در گل گير کرده‌ايم


نقطه وصالمان دادن خانه بود به اجاره


پايان بدهي ز پول پيش و کمي مانده براي عروسي از اجاره


پاي در يک کفش کرده‌ آن برادر که خانه‌ات کجاست اي آواره


و اينک من ماندم و يک رويا و يک عروس بي خانه


يا حق


******************************** 


شعر خروس و يک عروس بي خانه تقديم به جامعه متاهلان خانه به دوش


******************************


با تشکر از حضور شما سروران و خوبان


 


  نظرات شما  ( )

نويسنده مطالب زير:   امير مقدادي  

عنوان متن + خدا حافظ وبلاگ سه‏شنبه 20 فروردين 1387  ساعت 1:0 صبح


داد باگ مرغکي بر کوي خانه‌ام


ره برو بار ببند از منزل و خانه‌ام


جامه تعويض کن و تو شو يک نام


زير پرچم سينه سپر و سر بالا و دست راستت زير نام


کن تو مشکي کفش در ميان پايت همي


جوراب کشيده بالا و در نيايد زير شروارت دمي


گشته آن يغه مثلت زير لباست تا


تو به در آورش و زير دکمه قهوه‌اي نيم تا


گرچه سخت است دور گشتن از ديار و کوي خويش


ره يافتن به دياري که هست منزلي در کلبه خويش


شايد تو دگر شادي نبيني در اين سال سير


گذر کن تو از اين ديار هرچند دير


اي ديوانه چو سالي بگذشت ز دوران خدمتت بازگردي


در ميان مردمانت تو شايد آدم گردي


ولي ز خاطر بسپار که در گوشه دلت راوي


نام محبوب کرده اندر ميان دلت خانه‌اي


به هرگز لغزشي زير پايت احساس نکن


جز به ذکر نام الله بيراهه راه گم مکن


به خداوند تعالي چودل بسپاري تو


ز رحمت دست يداللهي بيني تو


يا حق


****************************


خب وقت آن رسيد که ما هم بريم سوي سرنوشت و دو سالي را هم در خدمت نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران سربازي کنيم شايد خداوند تبارک و تعالي از ما رازي شود درب باغ بهشت را باز کند که اميد وارم در اين ايما آمريکاي جنايت کار به ما حمله نکند چرا که نمي‏خواهم روح لطيف شعري من با کشيدن ماشه عنان را از دست بدهد و خدشه‏اي به آن وارد شود که اگر چنين شود اي واي و يکصد وا ويلا


اين نيز بگذرد و اين آخرين مطلب من خواهد بود که انشا الله از سربازي باز گردم و ادامه مطالبم را ياد داشت کنم


***************************


با تشکر از حضور شما و تا نگاهي دوباره ما بدرود


  نظرات شما  ( )

ن