| 
تو را دید شبی چوپان ز صحرایی دوان ز دستت چراغی و توشه نانی وعریان
به دیده زصد دل روانه گشت ز دنبال تو
تا که رسید زبرکهای که فتاده ای تو
دست برداشت و ز آبت بیرون راند
با دست خویش رخسارهات را پاک داد
چو خشک بگشت جامه سرخت این خوش گوشت
نگاهی بر افکند ز قد و اندازه و ناب گوشتت
بگفتا ز تو ای زیبا روی صحرا چون کنی؟
ز این بیابان و برکه آب راه چه کنی؟
بگفتم که مرا پدری استوار بود
ز ناگه بادی بیامد و نوک زاغ بچهای ناچار بود
بیافتادم من اندر این برکه که از پدر بگذشتی
دور ماندم ز دست و شاخ برگهایش روانه بیابان گشتی
بدین سان بود که بر پشت تکه سنگی ایستاده داشتی
تا که تو آمدی و مرا ز آب برداشتهای
چوپان نیم دوری ز دور آن گهر باز بزد
بر نگین احوالش و نازی ز غم رخساره زد
به ناگاه بدید کز کدف او آید قطره خونی
بگفتا چه آمده بر سرت ای لیلی؟
بگفتم در راه بودم که آمد ز سویم یک قناری
بهر بوسهای و شد خراش کتفم برای قناری
حال تو نیز خواه بوسهای بر من بیانداز
خواه مرا رهایم ده در این رود و راهیام انداز
چوپان ز آغوشش کشید، سیب
بگفتا آخرین وداع بهر آن سیب
گر ز تو بوسهای من کنم چیزی نماند نزد تو
دانههایت را میکارم از بهر یاد تو
یا حق
***************
شعر سیب تقدیم به دوستان عزیز و جدیدی که
در سایت دوره در بخش مشاعره پیدا کرده ام
امیدوارم که از این احساسات درونی من خوششان بیاید
***************
با تشکر از حضور شما در کلبه حقیر من
|